X
تبلیغات
چهره بلاگ

اورمو شاعیرلری (شاعران اورمیه)
وبلاگ گروهی جمعی از شاعران اورمیه
نویسندگان

کریم گل اندام

متولد اورمیه(1326)

آثار منتشر شده :

زنده باد آزادی (1358)

 سؤزوم وار سنه دنیا(1375)


     می گویند کریم شاعری است تند خو و پرخاشگر. درمقابل مخالفانش زود از کوره در می رود. دیکتاتور منش است و صفاتی از این دست به او نسبت می دهند. واقعیت چیست؟ این کریم چگونه شخصیتی است؟ پیش از پرداختن به اشعارش می خواهم شناخت خودم را از شخصیت و افکار او در اینجا مطرح کنم. شاید شرح آنچه بر او گذشته، ما را به این شخص نزدیک کند و بتوانیم با وی دور یک میز بنشینیم و درکش کنیم. هم خودش را هم اشعارش را.

      در گرماگرم انقلاب بود که با او آشنا شدم. در یکی از همین نشست های ادبی، او را از نزدیک دیدم. صریح و بی پرده حرف می زد و از بیان آشکار نظراتش ابایی نداشت. از درد طبقات فرودست جامعه می گفت. من که نوجوانی بودم از محله های پایین شهر، سخنانش به دلم نشست و برای اولین بار  چهرۀ یک قهرمان را نه در داستان ها بلکه روبروی خودم می دیدم. ما از بالاشهری ها نفرت داشتیم و آنها را همدست استعمار قلمداد می کردیم. حالا یک نفر که خانۀ مجللی در محلۀ بالای شهر داشت و اینگونه از حق و عدالت دم می زد طبیعی بود که من در ذهن خود از او یک قهرمان بسازم.

        در آن دوره، گفتمان مردم سالاری غایب بود. اگر کسی حرف از دمکراسی می زد به اردوگاه لیبرالیسم منتسب می شد و لیبرالیسم بیشتر از اینکه معنای آزادی دهد  در نظر قشر انقلابی به معنی وابستگی به غرب بود. لیبرال به کسی می گفتند که غرب زده بود. غرب ستیزی  وجه مشترک انقلابی ها بود از هر طیفی. چه مذهبی ، چه غیر مذهبی.

    در نظر مارکسیست ها دنیا به دو بخش تقسیم می شد. جهان سوسیالیستی که مبارزات خلق ها در آن به ثمر نشسته بود واز قید ظلم و ستم رها شده و در بهشت وعده داده شدۀ مارکس زندگی می کردند. بین مردم صلح و دوستی و تعاون برقرار بود. درنیم دیگر جهان از عدالت خبری نبود و قوی حق ضعیف را می خورد. در این کشورها حکومت  نمایندۀ سرمایه داران بود. این جوامع برای طبقات فقیر جهنم بود. برزخی در کار نبود. یا در جهنم بودی یا در بهشت. ما با بهشت ادعایی فاصلۀ زیادی نداشتیم. میان ما رودخانۀ مقدسی جاری بود به اسم ارس. به گفتۀ نیمایوشیج خشک آمده بود کشتگاه ما در کنار کشت همسایه. با آنسوی ارس هیچ ارتباطی نبود. اینجا و آنجا چیزهایی نوشته می شد ولی آن حرف و حدیث ها تبلیغات امپریالیستی تلقی می شد. در آن شرایط خاص طبیعی بود که کریم گل اندام در ذهن  نوجوانان پایین شهری به اسطوره  تبدیل شود. او تحصیلات عالی داشت. در دانشگاه تهران حقوق خوانده بود. و در مبارزات دانشجویی علیه رژیم پهلوی  شرکت کرده بود. زندان دیده بود. چگونه می شد او را باور نکنیم.جسارت و نترسی اش به محبوبیت او می افزود. البته این آشنایی یک طرفه بود. ما از لحاظ سن و سال و سواد ادبی و سیاسی در حدی نبودیم که توجه او را جلب کنیم.

         روزی باخبر شدیم که کریم همه چیز را رها کرده و خود را به آب و آتش زده و به بهشت موعود ره یافته است. او رفته و  یارانش را درجهنم تنها گذاشته. سالها از این ماجرا گذشت. ما دیگر بزرگ شده بودیم و کم کم داشتیم از راز جهان سردرمی آوردیم که با یک شوک بزرگ مواجه شدیم. یک روز از خواب برخاستیم و دیدیم که نظام بهشت خیالی بهم خورده است. شوروی از هم پاشیده بود.

     باور باورمندان ترک برداشت. آنها از هم پاشیدن جهنم را وعده می دادند و حالا در کمال ناباوری این مردم برلن شرقی بود که دیوارسوسیالیسم را تخریب می کردند. واین مردم آنسوی ارس  بود که خود را به آب می زدند و شنا کنان به اینسو آمده و خاک آذربایجان ایران را به آغوش می کشیدند. لحظات عجیبی بود. نظام جهان در ذهن مطلق اندیشان بهم خورده بود. آرزوها و امید ها برباد رفته بود. آیا آنهمه هیاهو برای هیچ بوده است؟  آنها فریب خورده بودند؟

      کریم را بار دیگر دیدیم. حسابی از هم پاشیده شده بود. او در روستای بارجوق اورمیه باغی دست و پا کرده بود و در زیر شاخه های تاک داشت آرام آرام تجربه های تلخ زندگی اش را فراموش می کرد. مهاجرت و دربدری از اوموجودی ساخته بود منحصر بفرد. موجودی تند خو و پرخاشگر که تاب تحمل مخالف را نداشت. او با اینکه عقایدش عوض شده بود ولی هنوز زمان لازم داشت تا رفتار و اخلاقش هم دیگرگون شود. گویی اخلاقیات آدم ها دیرتر از عقاید آنها عوض می شود. او دیگر  از لحاظ نظری یک مطلق اندیش نبود اما در رفتار هایش هنوز مثل آدم های مطلق اندیش عمل می کرد.

     کریم هنوز به مبارزه ایمان داشت. اما برای مبارزه باید به آرمانی معتقد باشی. مبارزه بدون آرمان معنا ندارد. اگر رسیدن به مدینۀ فاضلۀ جامعۀ بی طبقه دروغ از آب درآمد،  در عوض چیزهای دیگری هست که ارزش دارد بخاطرش مبارزه کنی. مثل  دفاع از زبان مادری و هویت قومی در حال انقراض. این ایده ای نبود که کریم آن را کشف یا اختراع کرده باشد. هویت طلبی امری غریزی است و هر انسان طبیعی تعصب قوم و قبیلۀ خودش را دارد و اگر غیر از این باشد جای تعجب است.

    اندیشۀ ناسیونالیسم زمانی خطرناک می شود که بذر نفرت را در دل های هوادارانش بکارد و آنها را به مقابله با ملت های دیگر فرا بخواند. دشمن تراشی و توسعه طلبی و تحقیر سایر ملت ها محصول ناسیونالیسم افراطی است. این اندیشه یکی از ثمرات تمدن جدید است. در دوران قرون وسطی ملیت گرایی در اروپا رواج نداشت. ملت ها بر اساس اعتقاد مذهبی هویت خود را تعریف می کردند. امت مسیحی در مقابل امت مسلمان قرار داشت. در شرق مسلمان نیز وضع به همان گونه بود. در جهان اسلام رنگ ، نژاد، زبان مایۀ تفرقه نبود. سلمان فارسی با بلال حبشی برادر به حساب می آمد. در دوران رنسانس بود که ملت های اروپایی به زبان بومی و نژاد خود رجعت کردند و مرزبندی های تازه ای بر اساس قومیت بوجود آمد. هگل، فیلسوف آلمانی در قرن هیجده میلادی، در بارۀ روح قومی بحث کرد.

     بعضی از صاحب نظران، اندیشه های هگل را مبنای نظریۀ فاشیسم می دانند. به نظر وی هر قومی دارای روح تاریخی است که با دیگر ارواح در پیکار است و زندگی صحنۀ نبرد روح جمعی یا تاریخی اقوام است. او اعلام می کند که:

      روح قوم یا ملت، سرنوشت تاریخی نهفته آن قوم را تعیین می کند، و هر قوم که بخواهد از افق وجود سر برآرد باید با ورود به صحنۀ تاریخ یعنی ، جنگیدن با سایر ملل فردیت یا روح خویش را بروز دهد. هدف از این جنگ استیلا بر جهان است.( جامعۀ باز و دشمنان آن /ص699)   

      از نظرهگل موضوع تنازع بقا نه تنها در طبیعت بلکه در جوامع بشری نیز موضوعیت دارد. در طول تاریخ همیشه اقوام قوی ملت های ضعیف را از بین برده اند و این به نفع تکامل بشر انجامیده است؛ زیرا بقای اصلح یا اقوی یکی از قوانین خوب طبیعت است که آفریدۀ خدا یا عقل کل است و مصلحتی درآن است و باید از آن استقبال کرد.

      آلفرد روزنبرگ سردبیر یکی از مهمترین روزنامه های نازی ها در آلمان در کتابی تحت عنوان « اسطورۀ قرن بیستم »  در توضیح جهان بینی فاشیسم می نویسد:

        احیاء روح نژادی به این معناست که آن را به عنوان والاترین ارزش بازشناسیم...امروزه ایمان تازه ای در حال احیاء است و آن اسطورۀ خون و تبار است، ایمان به اینکه دفاع از خون به معنای دفاع از سرشت الهی آدمی است: ایمان به این که خون آریایی نمایندۀ رمزداری است که جانشین مقدسات قدیم شده است.( جامعۀ باز و دشمنان آن /921)   

       مطابق این پندار، رحم و شفقت در نهاد بشر امری زیان بار است و باید ریشه کن شود و در تعلیم و تربیت کودکان نباید انسان دوستی را به آنها آموخت بلکه باید نژادپرستی و نفرت از بیگانه را در نهاد آنها پرورش داد. در غیر این صورت بشر روحیۀ جنگ جویی را از دست خواهد داد و همزیستی مسالمت آمیز در کنار دیگران به یک اصل اخلاقی تبدیل خواهد شد و در آن صورت اختلاط نژادها پیش خواهد آمد و تکامل تاریخی که سابقه ای هزاران ساله دارد و ناموس الهی است متوقف خواهد شد. روزنبرگ که از مریدان هگل بود، می گوید:

      حیاط باطنی آدمی از هنگامی به پستی گرایید که انگیزه ای بیگانه به ذهن او القا شد، یعنی رستگاری و بشردوستی و فرهنگ بشریت." (جامعۀ باز و دشمنان آن /ص748)

      آدولف هیتلر در کتاب نبرد من می نویسد: همانطور که طبیعت چندان رغبت ندارد که میان افراد ناتوان و افراد نیرومند نزدیکی و امتزاج ایجاد کند به همان سان خواستار آمیزش نژاد والا با نژاد پست تر نیست، زیرا در آنصورت کل فعالیت آن در امر پرورش موجودات بهتر، که احتمالاً صدها هزار سال طول کشیده است به یک ضربه از میان   می رود. ( جریان های بزرگ /ص919)

      "هردر" در آلمان قرن نوزدهم یکی از پدران رومانتیسم است. او معتقد بود که:

         "انسان به جایی تعلق دارد که در آن می زید. مردم ریشه هایی دارند، و تنها در پیوند با نمادهایی که بستر پرورش ایشان بوده قادر به آفرینش اند.(ریشه های رومانتیسم/ص112)

     منتها او با هر گونه غلبۀ فرهنگی بر فرهنگ دیگر بیزار بود:

     هردر از هر جلوۀ قهر و خشونت و از فرو رفتن فرهنگی در کام فرهنگی دیگر بیزار است، زیرا می خواهد هر چیزی همان باشد که هست(همان/ص114)

     این تصور که همۀ آدمیان در هر کجا که هستند می توانند آرمانی واحد داشته باشند برای او قابل درک نبود.   

         مذهب زمینی مارکسیم به مدت هفتاد سال ملت های زیادی را به هم پیوند داد  و از آنها امتی ساخت که بطور موقت اختلافات قومی را میان خود فراموش کردند؛ اما، پس از فروپاشی اردوگاه شرق، اتفاقاتی که در شوروی افتاد، یا آنچه در یوگسلاوی روی داد، نشان داد که اندیشۀ برادری و برابری ملت ها در دوران حکومت کمونیست ها  اساس محکمی نداشته است.

      به محض فروپاشی نظام کمونیستی درگیری های قومی آغاز شد و اقوامی که  در سیاست شوری دستی بالاتر داشتند، سهم و میراث بیشتری بردند. ارمنی های ساکن قره باغ آذربایجان سر به شورش برداشتند و با کمک ارمنستان و با حمایت روس ها آذری تبارها را در مناطق اشغالی قتل عام کردند. این حادثه زخمی بود کاری بر قلب همۀ آذری تبارها که منجر به تشدید روحیۀ قومیت گرایی در دو سوی ارس شد. کریم نمی توانست نسبت به این حادثه بی تفاوت باشد.

      از نظر او یک مسئولیت تاریخی بر دوش شاعران ترک زبان گذاشته شده است و آن بازگشت به هویت قومی است. همان رسالتی که شاعرانی چون بختیار وهاب زاده در آنسوی ارس برای خود قائل بودند و تحت تاثیر آن حس، پوئمای گلستان را سروده اند. از نظر کریم کسی که زبان مادری خود را بلد نیست، آدم نیست:

نئچه دیل بیلن اولسان

نئچه آدام دئیرلر

اؤز دیلینی بیلمه سن

نئجه آدام دئیرلر

      انترناسیونال مارکس نتوانست ملت ها را نجات دهد. آیا این کار از ناسیونالیسم ساخته است؟ آیا دو جنگ جهانی پی در پی با آنها کشته و ویرانی محصول ناسیونالیسم نبود؟ واقعیت این است که قصۀ آدمی بر روی زمین با برادر کشی شروع می شود. با کشته شدن هابیل بدست برادر. انسان اولیه از دیگری هراس داشته است. شرایط زندگی به او آموخته بود که یا باید بکشد یا کشته شود.  کسی که تعداد بیشتری از دشمنان قبیله را می کشت به قهرمان آن قبیله تبدیل می شد و مورد ستایش قرار می گرفت. اغلب این قهرمانان فاقد سجایای اخلاقی بودند و تنها هنرشان زور بازو ،جسارت و بیرحمی بود. کریم از این موضوع به عنوان حقیقت تلخ یاد می کند:                       

آجی حقیقت(1)

بیر اینسانی اؤلدورن

محکمه قارشی‌سیندا

جاوابده اولما‌لی‌دیر

جزاسین آلما‌لی‌دیر .

ندنسه  یوز اینسانی ،

بیر سنگرده اؤلدورن

قهرمان اولما‌لی‌دیر!؟

هله بلکه اوسته‌لیک ،

بیر مئدال آلما‌لی‌دیر!!

     همیشه برای کشتن دیگری بهانه ای وجود دارد. اختلاف در زبان، مذهب،رنگ،نژاد، مرام سیاسی،  منافع اقتصادی و غیره بهانه هایی هستند که سبب می شوند آدم ها بر علیه همدیگر دست بکار شوند. بخشی از ادبیات باستانی ملت ها ادبیاتی حماسی است. حماسه در واقع یعنی جنگ نامه، به اسم دفاع از وطن و هویت ملی. البته در همان زمان ها انسان هایی هم بوده اند که ندای صلح و دوستی داده اند. در همان زمان ها گفته شده است که "دشمنت را دوست بدار". "بنی آدم اعضای یکدیگرند". "تو کز محنت دیگران بیغمی/ نشاید که نامت نهند آدمی". اما این نصیحت ها چندان مؤثر واقع نشده. امروز نیز وضع دنیا مثل دیروز است. هر شب پای تلویزیون می نشینیم تا اخبار کشتارها را بشنویم و از اینکه هنوز خودمان زنده ایم احساس شادمانی کنیم.

     در چنین وضعیتی وظیفۀ تاریخی شاعر آگاه چیست؟ تشدید دشمنی ها و ترویج خشونت یا الفت دادن قلب ها و کم کردن کینه ها. گر چه متوقف کردن این روند دست ما نیست، اما باید موضع خودمان را بعنوان اهل قلم  در برابر این واقعیت تلخ اعلام کنیم. آیا موافق این روند هستم یا مخالف آن. من نمی توانم این روند را متوقف کنم. اما می توانم به آن دامن نزنم. می توانم مخالفت خود را با این روند در قالب هنر و ادبیات به گوش دیگران برسانم.

      البته که باید از مظلوم دفاع کرد نه فقط بخاطر اینکه همزبان ماست، بلکه از آنرو که مظلوم است. فلسطینی ها حتی اگر مسلمان هم نبودند وظیفۀ اخلاقی و انسانی ما حکم می کرد که از آنها حمایت کنیم. مردم آذربایجان که قربانی تجاوز ارامنه قرار گرفته اند، اگر با ما هیج وجه مشترکی هم نداشتند باز هم باید از آنها حمایت می کردیم. بحث بر سر این نیست که چرا کریم در سروده هایش با مردم آنسوی ارس همدردی می کند. این فقط وظیفۀ ترک زبانها نیست.همۀ وجدان های بیدار وظیفه دارند از کسی که مظلوم واقع شده دفاع کنند. بحث بر سر مبانی اندیشه است. اینکه از نژاد پرستی تحت عنوان وطن پرستی مذهبی درست کنیم و مدام از خطر سایر اقوام خبر بدهیم و ملت های همسایه را نسبت به هم بدبین کنیم. کار شاعر کاشتن درخت دوستی بر زمینۀ دل هاست و کندن نهال دشمنی.  شاعر باید در شعرش از افق های انسانی بگوید. افق هایی که شاید خیلی دوردست بنظر برسد، اما انسان برای رهایی باید به آن سو حرکت کند.

      حال پس از این مقدمۀ نسبتا طولانی نگاهی به اشعار و سروده های او می اندازیم. اولین مجموعۀ شعر او تحت عنوان "زنده باد آزادی" در سال 58 به چاپ رسید که حاوی اولین سروده های شاعر به زبان فارسی است. او آن شعرها را هیجانات دوره ای خاص از زندگی سیاسی خود قلمداد می کند. در دومین مجموعه شاعر به خود برگشته و به زبان مادری با دنیا به گفتگو نشسته است."سؤزوم وار سنه دنیا" در سال 1375 به چاپ رسیده. این کتاب را می توان دفترمشق شاعری او قلمداد کرد و از نقد آن چشم پوشی کرد. با اینکه اشعار ارزشمندی در این مجموعه وجود دارد ولی خود شاعر نیز قبول دارد که این کتاب نمایانگر افکار و سبک و سیاق شاعری او در زمان حاضر نیست. گل اندام در طی این مدت تغییر کرده و مثل بعضی ها خود را تکرار نکرده است. در این کتاب  شعری که ما را از خودمان بگیرد و به تأمل وادارد بندرت یافت می شود. کریم در این کتاب شاعری است کهنه اندیش. با شکستن وزن و قافیه، سعی کرده به زبان تازه ای برسد، اما می دانیم تا نگاه شاعر تازه نشود بیانش تازگی پیدا نمی کند. برای معرفی او لازم دیدیم به وبلاگش رجوع کنیم.از اسمی که برای وبلاگش برگزیده طرز فکرش پیداست، " وطن قوخوسو". گویی شاعر ما حسرت وطن دارد:

بیر  آیریلیق  حسرتی

تاریخ یاشاتمیش منه

بو یارا بیتمه یینجه،

سئودامی  بیتیرمه رم !

ان دیرلی  وارلیغیم،

سئوال آلتیندا قالمیش!

باشیمی ایتیرسم ده،

دیلیمی  ایتیرمه رم!!

      شاعر از کدام حسرت می گوید؟ از کدام جدایی شکایت دارد؟ به نظر می رسد او در این سروده ،هستی با ارزش خود را مساوی وطن و وطن را مساوی زبان دانسته است. او در دامن وطن از دوری وطن یاد می کند و این مایۀ تعجب است. خود می گوید این اشعار را از زبان آنها که درد غربت دارند سروده است:

بیر بارداق سو،

بیر فطیر،

بیر تیکه پئندیر،

یئتر دی منه یاماجلاردا،بو  داغلاردا!

بیر تک سن اولسایدین ،

ائی وطن!

اولماسایدین بوقده ر ،

اوزاقلاردا

      گل اندام وقتی بحث از وطن می کند کاملا منظورش معلوم است. وطن از نظر او جایی است که همزبانانش  زندگی می کنند. کسی که همزبان او نیست هموطن او بحساب نمی آید، حتی اگر در همسایگی وی سکونت داشته باشد. از نظر وی وطن مرزهای تعیین شده در جغرافیا نیست. وطن یک امر تاریخی است. جغرافیا امری متغیر است و نمی تواند وطن نامیده شود. او وطن را یک غایت انسانی می داند، به این معنا که هر کس جویای کمال است باید سر در راه وطن ببازد. او خود را در این راه یک سرباز می داند.

    دوست داشتن وطن از ایمان است، بشرطی که نفرت از سایر ملل را در پی نداشته باشد و به اصطلاح جنبۀ تعرضی نداشته باشد. بطور طبیعی میان ما و دیگران تفاوت هایی  در زبان و مذهب  و نژاد وجود دارد. این تفاوت ها نباید باعث شود ما آنها را دشمن خود تلقی کنیم و بخواهیم که بر آنها مسلط شویم. باید بین احساس وطن پرستی و جهانی نگری ارتباطی معقول برقرار کرد. در بعضی از اشعار کریم هر چند بصورت کم رنگ  و شعاری این ارتباط را می بینیم . او در این لحظات به سرنوشت مشترک آدمی می اندیشد که بکلی با افکار وطن پرستی او در تضاد است، انسان ها را به صلح و آشتی فرا می خواند و به محبت سوگند می خورد:

محببتین نامینه،

بوتون بشرییه تی،

باریشا سسله ییرم!

اؤزگور یاشام قورماغا،

یاریشا سسله ییرم!

سورمایین هارا‌لییام!

من بوتون میللت‌لرله،

عموغلو،خالاوغلو-یام!!

من بیر اینسان اوغلویام!!

کریم در اشعاری که در حق وطن گفته است بیشتر از اینکه به شعر متعهد باشد به مضمون متعهد است. او بجای  اینکه شعر بگوید نطق می کند. توجه ندارد که شعر منطق خود را دارد. او به شعر به چشم یک وسیله ای نگاه می کند که وظیفه دارد پیام او را به گوش مخاطبش برساند. هنر برای هنر در نظر او یک فریب است. شعر اگر قرار است خالی از معنا باشد نبودنش بهتر است. شعر زمانی به سراغ او می آید که از اندیشه های سیاسی فاصله می گیرد و به مسائل هستی می اندیشد و یا به تغزل می پردازد:

آغاج‌لار هر بیری بیر دار،

ائولری ییخماق ایچون اکیلیر!

و گوللر مزارلار چلنگی اولماق ایچون!

گولوشه ماجال یوخ، سئوگییه اعتبار!

سوچ دوغولان‌لاردا‌دیر،نوطفه ایکن،

ایلیشگییه تلسدیک‌لری ایچون!!

و حاق قورشوندا‌دیر،یؤنلدیلن مقصده،

آمان‌سیزجاسینا  چاتدیغی ایچون!

    این یعنی نگاه متفاوت به هستی و شعر مخلوق این تجربه های ناب. او در این هنگامه هاست که به خلاقیت می رسد و چیزی می گوید که دیگران نگفته اند. به چیزهایی می اندیشد که از فکر کسی خطور نکرده است. درختان برای چه کاشته می شوند؟ گل ها برای چه هدفی پرورش می یابند؟ شاعر برای این سؤال ها پاسخ ادبی دارد نه علمی. درختان برای دار شدن و خانه خرابی کشت می شوند وگل ها برای اینکه مزاری را مزین کنند. این یعنی دیدن آن روی واقعیت، واقعیت پنهانی که هر چشمی قادر به دیدن آن نیست. اینجاست که زبان از تکرار فاصله می گیرد و شاعر بجای نشخوار گفته های پیشینیان، به کشف و شهود می پردازد و درک ما را از هستی غنی تر می سازد. هیچکس پیش از او این تأویل را از هستی درخت و گل ارائه نکرده است. اگر سخن هایدگر را بپذیریم که هنر شعر نوعی تأویل هستی است، باید گفت، گل اندام در ایگونه اشعار تأویلی منحصر به فرد مشاهداتش ارائه داده است:

نازلی گولوم

ائله بیلدیم گلین دونو گئیینمیسن!

کور اولایدیم

آغ کفنه بورونموسن

اورمو گؤلوم!! 

                                                                         

      اگر قرار است درد وطن را به زبان شعر بیان کنیم این قطعه یک نمونۀ موفق است. چرا می گوییم این شعر است؟ چون شاعر به موضوع خشک شدن دریاچه از دیدگاه سیاسی ننگریسته. او از چشم یک شاعر به واقعه نگاه کرده و دو گونه تأویل از یک سوژه ارائه کرده است. سفیدی نمک بر بستر دریاچه این تصور را در ذهن او دامن زده است که دریاچه لباس عروسی به تن کرده است، اما بلافاصله شاعر به اشتباه خودش پی برده و فهمیده است که نه ، آن سفیدی، کفنی است بر اندام معشوق، نه لباس عروسی. جای اندوه و شیون است، نه جای شادمانی.

       او وقتی خطاب به فرزندش می گوید من با زنجیرهایم زاده شده ام در همان آغاز شعر مخاطب را غافلگیر می کند. مگر می شود آدم با زنجیرهایش بدنیا بیاید. این خلاف آن سخن معروف " ژان ژاک روسو"ست که گفت انسان آزاد بدنیا می آید و این جامعه است که  او را برده  مطیع می سازد. از نظر کریم او و نیاکانش و همینطور پسرش نیز با دست و پای بسته متولد شده اند و آنها نتوانسته اند این سرنوشت را عوض کنند چون راهش را بلد نشده اند. پدرش سعی کرد زنجیرهایش را از دست و پای خود باز کند ولی موفق نشد. او خود سعی کرد آن زنجیر را از زبانش باز کند و موفق نشد. حالا نوبت پسرش است که این زنجیرها را از اندیشۀ خود باز کند و البته اگر موفق شود بقیۀ زنجیرها نیز خودبخود باز خواهد شد و او از اسارت رها خواهد گشت. کریم راه رهایی را کشف کرده است و آن را به نسل جدید نشان می دهد. گره اسارت ابتدا در اندیشۀ آدمی منعقد می گردد. برای رهایی باید از آنجا شروع کرد. وگرنه هر گونه تلاش بیرونی که از روی اندیشه نباشد منجر به محکم تر شدن بندها خواهد شد. بقول رابعه:

توسنی کردم ندانستم همی/ کز کشیدن سخت تر گردد کمند

 این شعر هم از لحاظ درونمایه و هم از نظر فرم بدون خدشه است و از آثار به یادماندنی اوست. آهنگ شعر و واژه بدقت گزینش شده اند و از ساختار محکمی برخوردار است:

اوغلوم

من زنجیرلریم له دوغولدوم

آتام دا اویله، سن ده.

بو گئرچه یی سئومه سن ده

دیلیمیزده، الیمیزده،بئینیمیزده اولان!

گؤبک باغی کیمی بیزیمله بیرگه دوغولان زنجیرلر!

آتام چالیشدی قوپارا

زنجیرلری الیمیزدن

من چالیشدیم قوپارام

 دیلیمز دن

نه یازیق!

باجارمادیق

سنین ایشین قات قات چتین بیزدن

چالیش بلکه زنجیرلری قوپاراسان

بینیمیزدن

        بطور کلی وقتی که کریم از شعار سیاسی فاصله می گیرد به دنیای شعر نزدیکتر می شود. آنچه می گوید از دل بر می آید و لاجرم بر دل می نشیند. بویژه در تغرلاتش زبانش نرم و لطیف می شود و ما آن خشونت را در این نوع از اشعار نمی بینیم. بجای خشم و هیاهو با دلی شکسته و حسرت کشیده روبرو هستیم. شاید به این خاطر که مخاطب او در این شعرها معشوق واقعی است، یک انسان که دارای گوشت و خون است. یک معشوق شخصی است نه معشوقی بنام وطن که بین عدۀ زیادی از آدم ها مشترک است. حتی اگر آن معشوق شخصی تنها در خیال او واقعیت دارد. اگر هستی عبارت است از فرضیات ما، پس آنچه در جهان ذهن ما وجود دارد خالی از معنا نیست. معشوق واقعی هم در واقع به یک معنا مخلوق ذهن عاشق است. لیلی فقط یک ظرف بود که مجنون خود شراب معنی را در او ریخته بود و از آن می نوشید و مست می شد:

گفت لیلی کوزه است و عشق می/ می خدایم می دهد از نقش وی

    کریم با معشوق خیالی اش معاشقه می کند و این روی مخاطب  شعر او بیشتر اثر می گذارد وقتی که پی می برد شاعر مورد علاقه اش ناچار شده است معشوقش را خود بیافریند. چرا که فرد مورد نظر او در زندگی واقعی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد به او محل نمی گذارد و این یعنی عشقی آغشته به حسرت و نیسکل. در اساطیر یونانی پیگمالیون، هنرمند مجسمه ساز از جنس مرمر زن ایده آل خویش را تراشید، چرا که در زندگی واقعی زنی را که مورد پسندش باشد نیافت. او که از زن نفرت داشت، عاشق زنی شد که خود با قلم توانایش خلق کرده بود. او در معبد ونوس آنقدر گریست تا الهۀ عشق جانی بر کالبد آن مجسمه دمید و پیگمالیون با او وصلت کرد. این سرنوشت بسیاری از هنرمندان است. آنها با معشوق های که با تیشۀ خیال خود آفریده اند معاشقه می کنند.

 هانی سنی چیلقین سئوه ن ایللریم؟

گؤردون نئجه بوشا چیخدی اللریم؟!

اوره ییمده غؤور ائتدی ،نیسکیل‌لریم!

هئچ منی سئومه دین کی!!

*****

آدین گلدی قولاقلاریم چیله‌دی،*

کؤنلوم یئنه گؤروشونو دیله‌دی،

سئودا منی ایللر یولدان ائله‌دی،

سن کؤنول وئرمه دین کی!،

هئچ منی سئومه دین  کی!!

*****

بیر من اولدوم ،بیر قافلان ،بیر باغ اولدو!

غم قالاندی سینم اوسته داغ اولدو،

سن گئده‌لی پرگاریمیز داغیلدی !

گل دئدیم گلمه دین کی!!

هئچ منی سئومه دین کی!!

        گفتنی است قافلان اسم سگ گل اندام است و هنرهایی دارد که او را در چشم صاحبش عزیز کرده است. اگر به خانه باغ او بروید اول کسی که به پیشوازتان می آید قافلان است. 

      در غزلواره ای دیگر شاعر جام شرابی را که تنها یادگار معشوق است می شکند تا اندیشۀ او را از خیالش محو کند و در کمال تعجب در می یابد نه تنها او را فراموش نکرده بلکه هر دو از یک جام مست می شوند. معشوق با ذات او یکی گشته است. در وجود او حلول کرده است:

بیر جوت بارداغیمیز واریدی یا!

سن بندن آیریلا‌لی،

بیر تانه‌سینی  قیردیم !

تک باشیما ایچیب، بلکه اونوتوروم دئیه!

شیمدی یوخلوغوندا، یانا-یانا آنیوروم،

یاشانان آنیلاری

و سانیوروم هر ایکیمیز،

بیر بارداق‌دان ایچیریز!!

(هئچ بنی آنارمی‌سین؟

گئجه‌لر یاتاغیندا،

قیوریلیب یانارمی‌سین؟)

       اگر این بند آخر را که داخل پرانتز گذاشته ام و حشو می نماید حذف کنیم بقیۀ شعر در نوع خود بی نظیر است. شعر نه  فقط در کلام بلکه همچنین در نفس حادثه ای است که روی می دهد؛ یعنی شکستن یکی از دو جام و یکی شدن عاشق و معشوق. در تأویل آن می توانیم بگوییم که جامی که شکسته شده جام وجود خود شاعر بوده و با از میان برداشتن خود به معشوق پیوسته. همان معنای متعارفی که در عرفان ما موجود است. اگر معنا قدمت دارد نحوۀ بیان کاملا تازه است و بی نظیر.

 کریم در عین حال یک اومانیست است. به فکر انسان هایی است که از گرسنگی رنگشان زرد شده است. اگر این سیه بختان زرد چهره نبود او می توانست زیبارویان سرخ لب و چشم بادامی را دوست بدارد و در وصف آنها شعر بسراید:

بادام گؤزلولری چوخ سئوه‌جه‌یم!!

گونش ساچلی‌لاری دا!

کیراز* دوداقلی اسمرلری ده!!

بیرجه ،

قوروسایدی قارا دریلی چوجوقلارین،

ایسلاق گؤزلری،

چؤره کدن ساری  !!

    من به همین مقدار بسنده می کنم ومنتظر نقد و نظر دوستان صاحب نظر می مانم. کریم با نقد همه جانبۀ حمید واحدی پرده ها را کنار زد و تعارف های چند ساله را از میان برداشت. حالا فرصت خوبی برای نقد همدیگر فراهم آمده. امید است این نقدها، ضعف شعر ما را آشکار کند و ما را با نقایص کارمان آشنا نماید. تنها با شناخت ضعف هایمان می توانیم بر آنها غلبه کنیم.

 منابعی که به آنها مراجعه شده بشرح زیر است:

- جریان های بزرگ در تاریخ اندیشۀ غربی/فرانکلین لوفان بومر/ترجمۀ حسین بشیریه/چاپ سوم 1385/ انتشارات باز

- جامعۀ باز و دشمنان آن/کارل پوپر/ترجمۀ عزت الله فولادوند/چاپ دوم 1377/ انتشارات خوارزمی

- ریشه های رومانتیسم/آیزیا برلین/ ترجمه عبدالله کوثری/چاپ دوم 1388/نشر ماهی

 

  نویسنده: مسعود هارای

سایین محمدی جنابلاری!
تاسفله سیزین نقد آدینا یازدیقلارینیزین یوزده دوخسان  فاییزی نقد اثر یئرینه نقد شخص دئمکده دیر. بو او دئمکدیر کی داها دوغروسو سیز باشلادیغینیز بو انملی ایشی کوکوندن  یالنیشلیقلارا آپاریرسینیز. سیزینده بیلدیینیزه گوره بیر اینسانلارین اوزل حیاتین وده داورانیشلارینی نقد ائتمه مه لییک. اونلارین یارادیجیقلارینی اینجه له مه یه نقد دییرلر یالنیز. 
بیرده سیزین اوزل باخیشینیز، داها دوغروسو اوخودوغونوز کیتابلارین آدی گلنده یازیلارینیزدا، داها امین اولوروق کی اوزونوزدن پایلاشاجاق بیر فیکرینیز یوخدور. او آدام بو کیتابدا، او بیریسی بوبیریسی کیتابدا نه دئمیش کی دئمیش. نقد دئدییمیزده اثر اوزره و اورنک اولاراق یازمالییق. 
سیزین نقدلرینیز ادبیاتیمیزدا اولان نقد بوشلوغو دولدورماق یئرینه ،سارالمیش بوداقلاری کوکوندن قوپارماغا بئنزر داها دوغروسو.
بو آرادا سیزه اولان آجی و اوتاندیریجی تپکیللره گوره منده سیزدن او آدامین یئرینه باغیش دیله ییرم. 
آتابابالاریمیز دئمیشکن شیوو بوداقلارین ایریسینی دوزلتمک اولار آما آغاج اولدوقدان سونرا اونلارین اییریلرینی دوزلتمک ایسته سن سینارلار. 



پاسخ: 

     با سلام خدمت جناب هارای. لطف فرموده اید و نظر گذاشته اید. قرار نیست من به نظرات دوستان پاسخ بدهم اما نقد شما متوجه خود من بود و ناچارم توضیح مختصری بدهم و هم تشکر کنم که مطالب وبلاگ را قابل یافته اید و سری زده اید. اینکه نود درصد نوشتۀ من نقد خالق اثر است تا خود اثر کمی بی انصافی است. اگر می گفتی نصفی از نوشته مربوط به خود شاعر است به بی انصافی متهم نمی شدی. آنوقت من هم می توانستم توجیه کنم که برای شناخت شعر هر شاعری نقد افکار او لازم است. شاید از نظر شما لازم نباشد ولی قرار نیست نظر من و تو آخرین نظر باشد. من لازم می بینم هر شاعری را با توجه به محتوای اشعارش به نقد بکشم و مثلا چون گل اندام به سرودن شعر با محتوای ناسیونالیستی معروف است لازم دیدم ناسیونالیسم مورد نظر شاعر را به خوانندۀ این وبلاگ بطور مبنایی شرح بدهم و مجبور می شویم در بحث مبناشناسی، تاریخچۀ آن تفکر را از گذشته تا حال بررسی کنیم و اسم بردن از نویسنده ای دیگر و نقل سخن او لازمۀ یک بحث اصولی است تا نشان دهیم نظری که می دهیم فقط نظر خود ما نیست و از اعتبار و روایی برخوردار است. نظر خود ما در جایی اعتبار دارد که وارد جزئیات می شویم و مثلا در بارۀ شعری خاص بحث می کنیم. دیگر اینکه نقد بنده تنها یک مقدمه است برای ورود به بحث و دوستان صاحب نظری چون شما وارد بحث شوید و یک نقد علمی و اصولی با استناد به اشعار شاعر او را به نقد بکشید و من از این اقدام استقبال می کنم. این یک وبلاگ گروهی است و من تنها هماهنگ کننده هستم. با تشکر از شما/ محمدی   


نویسنده: یک دوست


        آذربایجان همواره کانون و مهد مردان عالمی چون گلندام بوده است و خواهد بود. اگر او طبق روند عادی جریان آب رودخانه به شنا نمی پردازد و خلاف جهت حرکت می کند این از طبیعت اوست و جز این نمی تواند باشد.خیلی از خصوصیات اخلاقی ایشان را می توان بر شمرد و مقابلشان سر تعظیم فرود آورد!! اما تنها یک نکته او را بس است که هرگز عبد شکم نشد و برای صله شعر نگفت، از خانواده برای رسیدن به چندر غاز بیشتر سود نجست و آبرویش را به حراج نگذاشت. همه می دانند که افراد خانواده اش با سوادند اما کریم را مرزی است میان خانواده و مجامع ادبی و دوستان ادیبش، و برخورد ایشان نشان از اصیل بودن همسر ایشان است که با نجابت تمام همواره از دور به قضایا می نگرند و به موردی که در حیطه و حوزه ایشان نیست دخالتی ندارند. از کریم و خانواده محترمشان جز این انتظار نمی رود !!



نویسنده : کریم گل اندام


اورمو شاعیرلری وبلاگی حاقیندا

چوخ حؤرمت بسله دیگیم اورموشاعیرلری وبلاگینین مسئول یازاری،شاعیر وتنقیدچی دوستوم ارشد بیک محمدی جنابلارینا چکدیگی آغیر زحمتلر ،وحاقلی –حاقسیز معروض قالدیغی تهمتلر ومتانتله دؤزوملو داورانیشینا گؤره چوخ ساغ اول دئمک ایسته ییرم 

سایین ارشد محمدی هر آی بیر اورمو شاعیرینی اوخوجولارا آرتیق تانیتدیرماق آماجینی ایره لی سوردویو اوچون بوآی منیم خصوصی حیات طرزیمی،دونیا گؤروشومو، ادبی یارادیجیلیغیمی تنقیدائتمیش،وشعرلریمدن نمونه لر گتیرمیشدیر.

ارشد محمدی نین فیکریجه من (عصبی، پرخاشگر ،عوصیانچی،وناآرام) بیر شاعیرم!!بوخصوصدا مدافعه ائتمک نیتینده دئییلم. بوفیکیر تنقیدچی دوستومون خصوصی عقیده سی دیر.من ایسه بوفیکیرله راضی لاشماسام دا بوباره ده هئچ بیر سؤزوم یوخ!

تنقیدچی ایستر –ایسته مز هر شاعیرین یارادیجیلیغی حاقیندا عمومی آنلاییشینی بیان ائتمک نیتینده دیر اوناگؤره ده کامیل یا ناقص اولدوغونا باخمایاراق چوخ ساغ اول دئمکدن باشقا بی سؤز منه قالماییر .تکجه سؤز یئری اولسا بیر سیرا حکملرین ،صفتلرین  منه یاراشمایان  حالدادگماتیستی شکیلده چالیشیب یاپیشدیریلماسی دیر !! اوخوجولارین اطرافلی معلومات آلماقلاری اوچون ایضاح وئرمک مجبوریتینده یم وامینم هر صادیق اینسان برتولد برشت-ین بو سؤزو ایله راضی دیر:(هرکیم حقیقتی بیلمه سه نادان دیر ،بیلیب اونو یالان آدلاندیریرسا جینایتکاردیر!)حورمتلی ارشد بیک بئله بیر یالنیش تفکره یول وئرمیش کی، گویا من اوتوپیامی ایتیردیگیمه گؤره سوسیالیزمدن چاره سیز اولاراق ال اوزوب بو دفعه ده ناسیونالیزمه اوز چئویرمیشم!بو یولدا بیرتک من یوخ هر بیر میللتین اولادی هربیر سیاسی فعال اؤزمیللی مسئله سی دالیسیجان گئتمک مجبوریتینده قالدی.منجه هر تورلو عیرقچیلیق تعصب اؤزونو اوستون توتماق یالنیش دیر. ارشد بیک گتیردیگی فاکتلارایستر نیچه روزنبرگ ، هیتلر ،موسولینی یه عایید اولسون  ایسترسه ده هگل  مارکس یافویرباخا گرک بونو یاخشی بیلسین کی، هیتلرین ،موسولینینین حتی نیچه نین ناسیونالیسمی بیر ایدئولوژی فورماسینداتئوریزه اولموشدور وبوگونکو ملی شعور ،ملی هویت له یئردن گؤیه قده ر فرقلی دیر !صحبت ندن گئدیر؟ من نه ایسته ییرم؟ ارشد نلری منه یاپیشدیرماق ایسته ییر !

   من دئییرم من ایران مملکتینده عادی بیر تابعه وطنداشام،منیم رسمی دیلیم فارس دیلی دیر.مسلمانام، شیعه یم،12 امامیم وار اقلیت قومی دئییلم!فارس، کورد، بلوچ ،عرب دئییلم 30 میلیوندان آرتیق بوتون ایرانا سپه لنمیش آذربایجان تورکویم33 ایلدیر آنایاسادا منیم دیلیمین مکتبلرده اوخونولماسی قانونی حالدا دوغال بیر حق اولاراق نظرده توتولوب!حال 30 میلیونلوق بیر میللته اقلیت آدی وئرمک گولونج دئییل؟هویت میللی عوضینه هویت قومی یازماق ارشدبیک سنجه انصافلی دیرمی؟ بیرحالداکی رسول اکرم ص بویورموش: من عرف نفسه قد عرف ربه،فارس دا دئییر خود شناسی خدا شناسی است !من ده جان آتیرام اوغلوم، قیزیم ،نوه لریم دوغما آناسی دیلینده یازیب پوزوب اوخوسون بو اورتادا بعضیلری ندن سانجیلانیر؟سن بویورورسان بیرحالداکی تپیگینی منیم بوغازیما قویوبسان ومنه نفس چکمک ایذنی بئله وئرمیرسن،منیم حقیم یوخدورسسیمی چیخرتماغا؟یانفس چکمک حقیمی ایسته مه یه؟دئییرسن یئر آلتی،یئر اوستو ثروتیمی تالایانلارا،اورموگؤلوموقورودانلارا ، میلتیمی دیری –دیری تورپاقلارآلتیدابوراخیب آغزینا سو آلان شبکه لر قارشسیندامن ده بیر لال –کار –کور شاعیر اولوم؟ یوخ دوستوم سهو ائدیرسن ملی شعورونو باشا دوشمه ین بیر میللت ساییندان آسیلی اولمایاراق بیر جوجوق کیمی آلدانا بیلر!!حدی –حدودو اولمایان انصافسیلیق قارشیسیندا یالنیز نادانلار وقورخاقلار سوسار والبته باشلاری آخورلاردا اولان ضیالیلار داها چوخ!
حؤرمتله کریم گول اندام
اورمو-مهر آیی 1391-جی ایل  


پاسخ: 

    با تشکر از شاعر گرانقدر بخاطر صبر و حوصله ای که بخرج داده اند. برای رفع سوء تفاهمات احتمالی لازم می بینم توضیح بدهم که بنده به هیچ وجه قصد تخریب یا تحریف ندارم. حب الوطن را هم از نشانه های ایمان می دانم و معتقدم جهانی نگری به معنی نادیده گرفتن هویت قومی و ملی  و مذهبی نیست. نویسنده و شاعری که می خواهد جهانی بشود چاره ای ندارد جز اینکه به عناصر بومی توجهی ویژه کند. مثلا گابریل گارسیا مارکز را در نظر بگیرید که یک نویسندۀ جهانی است ببینید تا چه حد از عناصر زیست بوم خود یعنی آمریکای لاتین در آثارش بهره گرفته. من فقط خطرات ناشی از ناسیونالیسم افراطی را که در طول تاریخ فاجعه آفریده توضیح داده ام و جایی ننوشته ام که گل اندام چنین گرایشی دارد. بلکه برعکس، شعرهایی از شما نقل کرده ام که نشان می دهد در بسیاری مواقع شما از انسان بخاطر انسان بودن دفاع کرده اید فارغ از اینکه چه ملیتی دارد. اومانیسمی که در شعر شماست قابل انکار نیست.

 با تشکر/محمدی


نویسنده: غلام قلی زاده


سلام السون بویوک وضیالی خالقیمیزا:
بو کونودا  شاعیر لریمیز و یازار لاریمیز  ادبی حالاری و یازارلار کیمدیر  وشاعیرلر نه شخصییت داشا یرلار وگئچمیشده و بو گون میللت و دئولت آراسیندا اساسی حاقلاری خالق اوچون و جامعه اوچون نئجه ساوونویلار (گوروب و باخیبلار) و بو آرادا کیمین طرفینده دوروبلار  ویا کی نئلر دوشونوبلر ونئلر ائدیبلر. اوزنو وآعیله سینی یاخشی وکورکئملی  طرزیده یئمک وکئزمئلرین ساوونوب یا کی کئلئجک نسلین و خالقین حاقلارین باغریبلار.
بو یازیلاری اوخودم و سونرا  سایین گول اندام بئی اوچون  تنقیدی لایحه نی ویا واحدی معلم  اوچون تنقید یازیسین گوردوم. و بئله قرارا گئلدیم کی اوز فیکیر حاقیمی بو کونودا  پایلاشیم  و اوستادلاردان اورندییم  درسی  قایتاریم. 
تنقید لر مثبت و منفی اولابیلر  تنقید لر دوز و یانلیش  دا اولور  و ها بئله بویله بیر تنقیدلر  یارادیجیلیقی آرادان آپارماز آمما خئیری ده  یوخدیر. تنقیدلر بیر سیرا عالیملر آراسیندا علمی حاللاردا  اولمالیدیر  بو کئدیشات و یازیلار نظره کئلیر کی  صحیح و سالیم یولدا دئیل نییه کی اثبات و اقرار اولماسا  بو لایحه دولودور اتتحاملا و یالانلارلا و بئله بئللیدیر کی یا تنقید علمی وادبی بیلمیریک یا کی جریان بو کونونون دالیجا واردیر.
شاعیرلرین اوزل حایاتین قلئمه آلماخ  لازیم دئیل و فیکیر و اینام لاری دا دینیمیز و عقلیمیز  قاداقا ائدیب.
سوزومو چوخ اوزادمیرام  سایین هارای بئیین سوزونو تصدیق ائدیب و بو یولو علمی و ادبی حاللارا  کئلمئسین  و تفرقه سالماق یئرینه  بیرلیک یولون  میللی و ادبی کونولاری کئدیشاتین خاطیرلیرام.


  

نویسنده: علی شجاع


با سلام خدمت ادبا و ادب دوستان بزرگوار
جناب آقای محمدی آنچه که در بارة شعر گل اندام از لحاظ فنون ادبی فرموده اید مورد قبول اینجانب نیز می باشد اما اینکه خطبه ای در وصف حال اقوام و ملل و ناسیونالیسم و سایر حالات انسانها از قبیل تعصب و توسعه طلبی و دشمن تراشی و غیره ایراد فرموده اید کاری صحیح نیست شما ابتدا ذهن خواننده را آمادة رویارویی با یک شخصیت غیر طبیعی کرده سپس شخصی را مطابق پندارهای افراطی خود مصداق آن شخصیت معرفی نموده و از خوانندگان نظر خواهی می کنید این کار شما درست شبیه کارهای خبرنگاران صدا و سیماست که هنگام مصاحبه با مردم ابتدا مقدمه ای مانند :همانگونه که مستحضرید در آستانة روز جهانی قدس هستیم روزی که همة مسلمانان با شرکت در راهپیمایی گسترده از ملت مظلوم فلسطین حمایت کرده و وحشی گری های رژیم اشغالگر صهیونیست را محکوم خواهند کرد و . . . چیده و می پرسند نظر حضرت عالی در این مورد چیست ؟!
اینکه آقای گل اندام یک مبارز است شکی نیست اما یک مبارز فکری و یک روشنگر بیدارگرست نه شخصی که طبق القاآت شما شخصیتی محرک احساسات و مخرب عقاید می باشد 

نمی دانم دچار توهم شده اید یا خود شیفتگی ناشی از مطالعات فلسفی شما را از سایر واقعیات بی خبر گذاشته ؟ شما  در حالی که طی سی سال گذشته حداقل چهار جنگ تمام عیار را در کشور خود و کشورهای همسایه دیده و لمس نموده و بر علتها و مسببان و پی آمدهای آنها واقف گشته اید، تحولات جهانی را ناشی از افکار و آرای چند فیلسوف می دانید! البته نظرات فلاسفۀ مذکور بی تأثیر نیستند لاکن تعیین کننده هم نیستند. خود نیز بر بطلان این عقیده اقرار کرده اید آنجا که فرموده اید:« پس از فروپاشی اردوگاه شرق، اتفاقاتی که در شوروی افتاد، یا آنچه در یوگسلاوی روی داد، نشان داد که اندیشۀ برادری و برابری ملت ها در دوران حکومت کمونیست ها  اساس محکمی نداشته است.»
همچنین در جایی گفته اید :« با آنسوی ارس هیچ ارتباطی نبود. اینجا و آنجا چیزهایی نوشته می شد ولی آن حرف و حدیث ها تبلیغات امپریالیستی تلقی می شد»ای کاش چند نمونه از آن حرف و حدیثها را ذکر می کردید.
بیش از  16   سال است که با آقای گل اندام آشنا شده ام افکار و عقایدی جدا و متفاوت از هم داریم موضوعات و مفاهیم شعرهایمان نیز مشابه هم نیستند لاکن مشترکاتی باهم داریم که باعث می شوند همدیگر را تأیید کرده و تا حدودی پشتیبان هم باشیم علیرغم ایراداتی که بر او می گیرم معتقدم یکی از شاعران تأثیر گذار آذربایجان است و نامش علاوه برتاریخ زبان و  ادبیات ، در تاریخ سیاسی و اجتماعی این مرزو بوم نیز ثبت خواهد شد .حرف و حدیث پشت سر او زیاد گفته می شود اما این حرف و حدیثها از طرف دوستان به علت شیدایی مفرط و از طرف مخالفان به علت نفرت مفرط می باشد و چنانکه باید و شاید مطابق واقعیت نیستند.
او ازمیان وطن ، هموطن ، تاریخ ، دین وزبان و غیره زبان را مهمترین مشخصة هویت یک ملت می داند این نتیجه گیری نه تنها برداشت شخصی ایجانب در بارة ایشان است بلکه خود نیز بر این باور هستم زیرا وطن آب و خاک است و بدون ساکنان دلبسته و فداکارش معنی ندارد و اهالی یک وطن نیز باید مشترکاتی مانند دین و فرهنگ و تاریخ و زبان داشته باشند تا به عنوان یک ملت و صاحب وطن اظهار وجود نمایند در این میان  زبان سلسله جنبان مؤلفه های مذکوراست و نقش مرتبط کننده را بازی می کند زیرا برای معرفی وطن، ارتباط با هموطن ، ثبت تاریخ خود و عرض اندام و دفاع از تمامیت ملی  زبانی لازم است .
اگر چه بنده و آقای گل اندام در بعضی راهها همراه هستیم اما هم روش نیستیم او در جهت ترغیب و تشویق شعرا و ادبا علی الخصوص جوانان به هویت یابی و احیاء زبان و ادبیات مادری ،گاه افراطی و نیش دار عمل می کند و باعث می شود هواداران احساساتی و متعصبش علیرغم نیت سالم عملکردی نسنجیده داشته باشند و با تبلیغ و تمجید نا موزون سبب بدنامیش شوند کسانی  که از جسارت فوق العادة گل اندام محفل می سازند باید بدانند جسارتی که توأم با حکمت و بصیرت نباشد جسارتی کودکانه بلکه نوعی جنون می باشد آنها که شیفتة حرکت شتابدار خطرپذیر هستند باید بدانند دیر رسیدن تضمینی به مراتب بهتر از پرواز در آسمان مه آلود است

ایراد دیگر آقای گل اندام استفاده نکردن از عوامل و اهرمهای دینی می باشد. برخلاف باور ظاهری عموم که ایشان را فردی غیر مذهبی می شناسند بنده با شناختی که از وی دارم می دانم که اطلاعات ایشان در بارة الهیات همراه با استدلال و بصیرت بوده و برخلاف دین مداران صوری و متعصب ایمانی محکم و خلل ناپذیر ناشی از مطالعة قرآن و سایر کتب دینی همراه با تعمیق و تأمل دارد و صفاتی مانند صداقت ، بی ریائی ،عزت نفس و جوانمردی و غیره را که دینداران مدعی ندارند او بدون ادعا دارد اوبه راحتی می تواند در تبیین و تشریح آرمان های خود به آیات و احادیث استناد نموده و مخاطبان و همراهان بیشتری داشته باشد ولی متأسفانه از آنجا که رنگ و بویی مؤثر و متأثر از آموزه های دینی ارائه نکرده ، منتقدان حتی مخالفانی متنفر برای خود پیدا کرده است

در اینجا روی سخنم علاوه بر جناب محمدی متوجه چند نفر از دوستان دیگرست که معترض انتقاد بنده از آقای واحدی بودند که فعالیت ادبیش در زبان فارسی را بی سر انجام و محکوم به فراموشی دانسته ام.
عزیزان حسن نیت و اخلاص عمل ادبی شما قابل تقدیر است اما اگر این حسن نیت متأثّر از سازش مداری خوش باورانه  باشد قابل تعبیر به ساده لوحی و حتی فریب خوردگی است  
مشکل شما در اینجاست که هم  به اهمیت و تأثیر زبان در ایجاد، حفظ و احیای هویت ملی به درستی پی نبرده اید و نیز دو مقولة جدا از هم را دو موضع متضاد تفسیر می کنید
ما از بین دو یا چندمقولة هم عرض ، اولویت و بهای  بیشتر دادن به یکی را مطرح می کنیم شما ما را دشمن آن یکی می شناسید آیا ما به زبان فارسی بی احترامی می کنیم ؟ آیا ما هموطنان غیر ترک را اجنبی می پنداریم؟
شما در حالی که می بینید پشت و روی کتابهای درسی ، کارت سوخت و حتی قوطی کبریت نقشة بخش جنوبی ایران طراحی ورویش خلیج فارس نوشته می شود و گاه بین آنها  ابرویی نیز باز شده و کلمة همیشه بر آن افزوده می گردد ، یا تعابیری مانند زبان دوم جهان اسلام و تنش های سیاسی بر سر استعمال برخی کلمات دیگر، به ذهن نیمه مست و خوش انگارتان که حسابی تحت تأثیر قرص های روان گردان سیاسی قرار گرفته ، مفاهیمی مانند ناسیونالیسم ، تجزیه طلب و تحریک کننده  خطور نمی کند اما معرفان و مدافعان زبانی را که متکلمانش اکثریت قاطع هموطنان را تشکیل می دهند و قابلیتها و ظرفیتهای ذاتیش  به اثبات رسیده و تاریخش مورد تحریف و تکذیب قرار گرفته کهنه اندیش و متعصب می خوانید!
من خدمت شما  آقایان و همفکرانتان عرض می کنم همچنانکه  دولت آمریکا  برخی جنبش های آزادی خواه و استقلال طلب را تروریست می خواند، شما نیز فریادگران مظلومیت زبان و ادبیات ما را تجزیه طلب و فتنه انگیز خطاب می کنید با این فرق که دولت قلدر منش آمریکا به خاطر منافع خود دیگران را متهم می کند اما شما به علت دست نیافتن به شعور ملی و بلوغ سیاسی ، خودی ها را  تخطئه می نمایید 
شما فریب خوردگان و خوش باوران  شعارهایی مانند برادری و برابری هستید که حکومتها در آستانة حرکات نمایشی مانند انتخابات و راهپیمایی ها جهت جلب رضایت  مردم مطرح و پس از پایان نمایش فراموش می کنند ای کاش وجدانی بیدار داشتید و در وجود خود  درد وسوز جوانان سرکوب شده در راهپیمایی های دریاچة اورمیه را احساس می کردید
آقای محمدی من سئوال شما را از خودتان می پرسم: در چنین وضعیتی وظیفۀ تاریخی شاعر آگاه چیست؟در وضعیتی که طی 90 سال گذشته نام شهرها و روستاهای ما را عوض کرده اند، در فیلمها و سریالها نقش افراد خل و چل را به ما داده اند، تاریخ ما را تحریف و گاه پنهان ساخته اند،ااقسام تبعیض هارا نسبت به ما روا داشته اند، انواع محدودیتها و ممنوعیت ها را در بارة ما اجرا کرده اند ، چهرة علما و ادبا و سایر شخصیتهای ترک را با طرح انواع تهمتها و نسبتها مخدوش نموده اند و با بی رحمی و بی شرمی در مقابل دلهای خونین و دیدگان اشکبار ما دریاچة در حال احتضار ما را رها کرده و به کویرها آب رسانی می کنند راستی در چنین وضعیتی وظیفة تاریخی شاعر آگاه چیست؟
آیا شما در برابر ملت بزرگ ترک احساس شرم نمی کنید که چشمانتان را بر روی این همه حقایق تلخ و درد آور می بندید و به استناد یک شعر گل اندام می گویید: «از نظر کریم کسی که زبان مادری خود را بلد نیست، آدم نیست»؟! یا اینکه « کسی که همزبان او نیست هموطن او بحساب نمی آید، حتی اگر در همسایگی وی سکونت داشته باشد» 
منظورتان از این جملات چیست؟ « اندیشۀ ناسیونالیسم زمانی خطرناک می شود که بذر نفرت را در دل های هوادارانش بکارد و آنها را به مقابله با ملت های دیگر فرا بخواند و. . .
آیا شما تظلم و طلب حقوق حقه را کاشتن بذر نفرت در دلها معنی می کنید؟
شما که شاعری آگاه هستید و  بهتر از ما بر آنچه طی نود سال اخیر بر ما گذشته واقفید ، حال که به یمن انقلاب اسلامی و به برکت پیشرفت علم و ارتباطات و تحت تأثیر بیداری ملتها و به اهتمام جمعی از اهل قلم ، نصفه صدایی  از ندای مظلومیت ما  از زندانهای اختناق و ارعاب به گوش می رسد، نه تنها فرصت را مغتنم نشمرده و با منادیان عزت واصالت  خود همصدا نمی شوید بلکه بر حقارت گرایی و انحطاط طلبی خود بالیده و دامن می زنید  ؟  
در خاتمه باید بگویم مصداق عقاید شما دوستان احساساتی ، متعصب ، تندرو و متأسفانه بی تدبیر و عاقبت نیندیش ما هستند که بی منطق نطق می کنند و بی تأمل عمل می نمایند و دشمنان فرصت طلبی که زیرکانه بهانه ها را صید کرده و علم محافل ساده لوحان و گاه سوء استفاده کنندگان می کنند 


پاسخ:


دوست ارجمند جناب شجاع

ضمن تشکر از بذل توجه شما به موضوع؛ چون بنده را مخاطب قرار داده و هوادار انحطاط طلبی و حقارت گرایی و مخالف حقوق قومی ملت ها معرفی کرده اید، لازم می دانم نکاتی را در این رابطه عنوان کنم. آنچه در شرح مبنای هویت قومی گفته شده به این معنی نیست که مثلا قبل از هگل تفکر ناسیونالیسم در میان نبوده است یا این فکر زاییدۀ خیال چند فیلسوف الست. تفکر قبیله گرایی از دیرباز میان جوامع بوده ولی تحت تأثیر تعلیمات ادیان اقوام مختلف هویت خود را بر اساس اعتقاد مذهبی تعریف کرده اند و مفهوم امت بوجود آمده است. حتی واژۀ ملت نیز در گذشته به معنی کیش بکار می رفته است. اما ملیت گرایی به معنی افرادی که به یک زبان واحد تکلم می کنند و دارای ژن مشترکی می باشند و موضوع روح قومی و سرایت دادن قانون تنازع بقا به زندگی اجتماعی همه اندیشه هایی هستند که در غرب پس از رنسانس پیدا شده و در دوران مشروطه به ایران راه یافته است. اگر اینطور نبود آیا چه دلیلی داشت شاهان صفوی که خود ترک بودند با ترکان عثمانی بجنگند. آیا غیر از این است که در گذشته در تشکیل یک ملت، مذهب نقش اصلی را بازی می کرده است و زبان واحد و خون و تبار اهمیت زیادی نداشته است؟ دیگر اینکه بهترین خدمت یک شاعر به یک زبان از نظر من است که در آن زبان یک اثر ادبی ماندگار خلق کند. مثلا شهریار با خلق حیدربابا دینش را به زبان مادری اش ادا کرده است. شعار دادن از دست هر کسی برمی آید. سه دیگر اینکه شاعر با یک فعال سیاسی متفاوت است. البته شاعرانی هستند که وابستگی های حزبی داشتند و خود را مبارز می خواندند. این ایراد ندارد ولی باید دید آنها در کار شاعری چقدر موفق بوده اند. مثلا اشعار سیاسی سایه که هوادار حزب توده بوده  دارای ارزش ادبی بیشتری است یا اشعار شاملو که در آنها از انسان به مفهوم اومانیستی آن یاد شده است؟ و سرانجام اینکه من هیچ اتهامی به کسی وارد نساخته ام. هدف من رسیدن به وضعیتی است که آدم ها بی آنکه همدیگر را متهم بسازند در جوی احترام آمیز با هم به گفتگو بنشینند. اینکه نوشته ام کریم کسی را که زبان مادری خودش را بلد نیست آدم حساب نمی کند، یک واقعیت است. سخن کریم در این باره کم کم دارد به ضرب المثل تبدیل می شود. و من فقط نظر او را شرح داده ام نه اینکه آن را بد بدانم. واقعا هم سخن کریم حکیمانه است و جا دارد ضرب المثل شود. امیدوارم دشمنی با اشخاص باعث نشود ما از جادۀ انصاف خارج شویم و اخلاق گفتگو را در برخورد با مخالف فکری خود رعایت نکنیم. مدارا عبارت است از تحمل عقیدۀ مخالف و احترام به آن و آن  لازمۀ زندگی در جامعه ای است که زندگی شهروندی را آرام آرام تمرین و تجربه می کند. با تشکر/ محمدی

 

نویسنده: یک شاعر

سلام 
نمی دانم آن زمان که داستان تلخ جنگ در میان بود و بمبهای دشمن بر سر همین مردم ترک آوار میشد این قهرمان ملی شما که عقیده دارید مجسمه اوباید در میدان ایالت ارومیه نصب شود در کجای این ترکستان شرف حضور داشتند ، شاید در بهشت موعودشان در آنسوی ارس خوش می گذشت و فرصتی برای پرداختن به این مساله بسیار جزیی نبود که اکنون در آثارشان خبری از آن نیست اصلا شاید آنهمه مردمی که جان خود را در جنگ از دست دادند زبان مادریشان ترکی نبوده است بگذریم از اینکه هنوز هم گلوله دشمن سینه جوانان این ملت را نشانه میرود ، شاید اینان هم ترک نیستند  اصلابه ما چه ‼‼‼ ما فقط ماموریم به دفاع از زبان مادری و مابقی به ما ربطی ندارد ‼‼.
دوستان : دادو بیداد کردن جسارت نیست ، مبارزه نیست ، هنر نیست بلکه گاها بی ادبی نیز به شمار میرود .
آقای شجاع : حضرتعالی که ادعای شاعری دارید بهتر است به جای خطبه های عریض و طویل ، با دیدگاه تخصصی به بحث در حیطه شعر بپردازید و گرنه پیشنهاد میکنم وقت خود را صرف سایت های سیاسی بفرمایید نه سایتهای ادبی .عقاید شاعر باید در اشعار خودش نیز تجلی پیدا کند وگرنه این این خطبه ها به درد خودتان میخورد . دوست عزیز نشانه شاعر شعر اوست نه مجموعه چرند و پرند . راستی شما یهویی چقدر زود به شعور ملی و نبوغ سیاسی دست یافتید . ماشاء اله ... ماشاءاله .... اسپند دود بفرمایید چشمتان نزنند .
کم کم دارد باورم میشود واحدی شاخص ترین چهره ادبی این شهر است . به کتابفروشی او سرزدم و او را از نزدیک دیدم انسانی است با کمالات فراوان . آداب معاشرت را بلد است ، درمورد هر کتابی که سئوال کردم مطلبی در ذهن داشت ، معلوم بود مطالعه دارد آنهم زیاد ، شاعریست بروز و کتابهای جدیدالانتشار را میشناسد ، معلوماتش بالاست ، در هر مورد ادبی میتوان با او وارد بحث شد ، اغلب جوابهایش منطقی است و همین که در مقابل هیچ یک از نقدهای شما حضرات جبهه گیری نکرده است نشان از شخصیت والای ادبی اوست .
دوستان (قلیزاده ، هارای ، شجاع و ... ) با جانبداریهای غیر معقول بیخود خودتان را گول نزنید و سعی نکنید نظرتان را به زور بر دیگران قالب کنید که هرکس چشم بینا داشته باشد  خورشید را خواهد دید .


نویسنده: علی شجاع


با عرض سلام مجدد
دوست عزیز جناب آقای محمدی اینجانب نگفتم فکرناسیونالیسم زاییدة خیال چند فیلسوف است بلکه گفتم نظرات فلاسفه در تحولات جوامع تأثیر گذار هست اما تعیین کننده نیست زیرا حکومتهای سلطه گر به خاطر انواع منافع سیاسی و اقتصادی اعمال قدرت کرده و معادلات جهانی را بر هم می زنند اینکه فرموده اید:  بهترین خدمت یک شاعر به یک زبان خلق آثار ادبی ماندگارست من نیز با شما هم عقیده ام اینجانب شما را محقق و متفکری قابل تحسین و ارزشمند می شناسم و بی تعارف عرض می کنم مطالب زیادی از محضرتان آموخته ام اگر به خاطر داشته باشید اکثر ما درامتحانات زمان دانش آموزی وقتی به یک سئوال چند قسمتی می رسیدیم همینکه جواب قسمت اول را می نوشتیم به علت  خوشحالی ناشی از بلد بودن جواب سئوال ،‌ قسمتهای بعدی را فراموش کرده باعجله سراغ سئوال بعدی می رفتیم شما نیز در بارة شعرهای ناسیونالیستی گل اندام مطالبات فرهنگی اقتصادی قانونی و . . .را رها کرده حساسیت خود را روی آن قسمت از مفاهیم ناسیونالیست متمرکز نموده اید که به علت استفادة ناشیانة دوستان و سوء استفادة فرصت طلبانة دشمنان بار منفی به خود گرفته 
برای ادامة بحثم لازم است به دو نکته اشاره کنم اول اینکه قبول واقعیت امری الزامی است نه انتخابی ممکن است انسان به هر دلیلی دانسته هایش را درست یا غلط یا ترکیبی از آن دو بر زبان بیاورد ولی ایمانش بر آنچه می اندیشد استوار است و لو منطقش در آن لحظه غلط باشد.دوم اینکه هر انسانی در بارة عکس العملهای متفاوت نسبت به عملهای مشابه اگر بتواند زبانی و اگر نتواند درونی پرسش می کند من بخوبی می دانم که شما درونا حقارت گرا یا انحطاط طلب نیستید اما با توجه به موضع گیری های رضایت مندانه و عدالت پندارانة  خود در قبال آنچه به بهانة ناسیو نالیسم و مفاهیم حاشیه ای آن در حق ما روا می دارند علیرغم میل باطنی خود نمای حقارت گرایان  و انحطاط طلبان را پیدا می کنید زیرا نگرش شما در شرایط حاضر بازنده – برنده می باشد و حرف حساب من این است : حال که طرف مقابل ما تحت حمایت حکومت و قدرتمند است و نگرش برنده – بازنده دارد و نگرش برنده – بازندة ما نیز احتمال دارد به شکست بینجامد(انتقاد نخست بنده از آقای گل اندام)  لا اقل نگرشی برنده – برنده داشته باشیم تا اگر چیزی هم بدست نیاوردیم چیزی از دست ندهیم . 
با احترام : علی شجاع 



نویسنده : علی شجاع


با عرض سلام خدمت دوستی که خودشان را یک شاعر معرفی کرده اند
برادر یا خواهر گرامی :شما که جسارت ما را زیر سئوال می برید چرا جسارت معرفی خود را ندارید؟ما که بسوی هم توپ و گلوله شلیک نمی کنیم تا مثلا استتار موضع کرده باشید؟! نهایت امر این است که چند سطری از خطبه های عریض و طویلم را خدمت شما اختصاص خواهم داد.ابتدا باید عرض کنم تأثیر زبان و فرهنگ ترکی در تبلور غیرت 
و همت جوانانی که در دوران دفاع مقدس داوطلبانه عازم میدانهای نبرد شدند قابل انکار نیست دوم اینکه بنده ادعای شاعری می کنم اما نه شاعری که شعر را فقط برای شعر بخواهد و بی توجه  به  ویرانی  پایه های خانه در پی نقش ایوان باشد.من در شعرم اهدافی را دنبال می کنم  و بحث تخصصی را به متخصصان امر واگذار می نمایم.از سیاست هم همان قدر که بر زبان می آورم می دانم مرا چه کار به سایتهای سیاسی؟در شعرهایم هم اگر چیزی غیر از عقایدم وجود دارد که خودم نمی دانم لطف کرده و تذکربدهید :
چو می بینی که نا بینا و چاه است    اگر خاموش بنشینی گناه است
من بلوغ سیاسی نوشته بودم نه نبوغ سیاسی نمی دانم اشتباه شما سهوی بوده یا عمدی ؟
در هر حال من زمانی چیزهایی از شعور ملی و بلوغ سیاسی فهمیدم که بین سالهای 68 تا 75 بیش از پنجاه قصیدة بالا بلند فارسی سروده بودم و افتخار شاگردی استاد صدری را داشتم اما همین شعور و همین بلوغ به من گفتند که مردم و کشورم ازمن چه می خواهند ، زبان ، تاریخ و ادبیاتم از من چه می خواهند و وظیفة من چیست

پیکر هستی ز آثار خودی است             هر چه می بینی ز اسرار خودی است
وانمودن خویش را خوی خودی است     خفته در هر ذره نیروی خودی است...

(اقبال لاهوری)

      
دوست عزیز اگر شما به کتابفروشی واحدی سرزده از نزدیک  ملاقاتش کرده اید، ما بیش از بیست سال است که باهم دوستیم سریک سفره نشسته و نان و نمک همدیگر را خورده ایم و حتی در مسائل شخصی به یکدیگر کمک کرده ایم منکر کمالات و فضائل او هم نیستیم چنانکه قبل از شما نیز به آنها اشاره کرده ایم رانندگی و دست فرمان آقای واحدی جای صحبت ندارد لاکن  منتهی الیه مسیری که می رود شایستۀ او نیست بلکه مقصدی دیگر او را چشم در راه است


نویسنده: گریم گل اندام


شاعر آدی آرخاسیندا گیزله نن بدخواه!

آدینی هر مصلحت اوزره یازماسان دا سن تیپلی مانقورتلانمیش،ساپی اوزوموزدن اولان بالتالاری بیرخط یازار-یازماز هرکیم تانیمیشدیر!چوخ حؤرمته لاییق شاعیر !! اگر ذره جه غیرتین چاتسایدی وآرپاجا اینصافین اولسایدی بیر اؤتری باخیش منیم (سؤزوم وار سنه دنیا ) کیتابیما نظر سالیب ،سونرادان بویوراردین  ( در زمان داستان تلخ جنگ ...گویا درآن سوی ارس به من خوش می گذشت!)  آرازین اوتاییندا یازیلمیش واوکیتابدا اولان بیر ایکی خوش گذرانلیق چاغلاریما ایشاره ائدیرم:

ص181-آرتیق باشقابیر حسرت وار منیم کؤورک سینمده 
او دا وطن حسرتی دیر سرحدلری اؤتنده...

ص-111-یاغلی سودو ، قایماغی-ایستی چؤرکله یئدیم! ان شان اولان چاغدا دا یئنه آخ وطن دئدیم،یاخیندا اوزاقدا دا یئنه آخ وطن دئدیم! ص-17-امیدوصلیدن ائتمز منی هجر وطن مایوس
کریم درده چتین یئرده دوزر مستانه -مستانه!
ص-190-چاره سیز بیر درده اولدوم مبتلا ایللر کریم
چاره ائتسه بلکه یوردومدان وصال ائیلر منه!
ص-207-غرق حسرت وادی غربتده قالدیم ای وطن
هر نفس آلدیم سنین عشقینله آلدیم ای وطن هرقاریش توپراغینی حیرتله سالدیم یادیما-ابر لیسان تک دولوب هردم بوشالدیم ای وطن-سن ده یرلی گوهر ایدین منسه شیلتاق بیر اوشاق-غافل اولدوم بیر قارانلیق یولدا سالدیم ای وطن-آل کریمی مهربان توپراغینین آغوشونا-بسدی غربت شوره زاریندا سارالدیم ای وطن

حؤرمتلی باصطلاح شاعر
انشا الله سنین  هیکلینی ایالت میدانیندا گؤروب سئوینک!کیشی صفتی اولان معده گوجونه باشقاسینی سوچلاماز !کیتابیم ،وبلاگیم وحیات طرزیم گؤز قاباغیندا  حقیقت آجی اولسادا ناموسلو اولماق لازیمدیر!

شاعیرم مسلکیم اولدوقجا چتین:
باشیم وطنیمین 
اوره ییم سنین!
ان خوش آرزیلاریم بشریتین!



نویسنده: مسعود هارای


حورمتلی یک شاعیر!
سن واختیندا سنه آیید اولان مسئله لر حاقدا دانیشسایدین بوگون آرتیق یک شاعیر دونو گئییب مئیدانا گلمزایدین. 
بیرده سیزین او منطقی یازیلارینیز گئیدیغینیز دونون اتگیندن سوزور ذاتن. 
سیزین آغیلینیزا جبهه ده اولمایان شاعیر دئییل و منیم دوشوندویومه شعیر چوره یینه محتاج اولان،یالتاقلانان، شاعیر بئله یوخ اینسان دا دئییل.
جیسارتین بیر آز آرتیرسا، آدینلا سنه توخونان سوزلره قارشی منطیقی جوابلارینیزی گوزله ییریک.


نویسنده: محمد صبحدل


با سلام 
فکر می کنم مشکل اصلی نه در آقای گل اندام است و نه در آقای واحدی و نه در دیگر دوستان. من مشکل اصلی را در شیوه ی نقد نویسی دوست گرامی ام آقای محمدی می دانم. نوع تالیف نقد ایشان به دلایل مختلف تنش زا است. نویسنده ی یادداشتهای  وبلاگ شاعرا اورمیه اگرچه انگیزه ی لازم را برای نقدنویسی دارد و اگرچه ضرورت وجود چنین فضایی را به درستی درک نموده است و اگرچه در عالم دوستی لااقل برای من انسان صادق و صمیمی ای است ولی در عالم نقدنویسی بضاعت ادبی لازم و از آن مهمتر صداقت لازم برای نوشتن نقدی مانا را ندارد و من حیثیت ادبی ام را در گرو این امر قرار می دهم که این یادداشتها در هیاهوی زمان گم خواهند شد. 
اما من که همیشه به جای پاسخگویی و شرکت در بحثهایی که جنبه ی جنجالی آنها بر وجه تحلیلی آنها می چربد، ترجیح می دهم به نوشتن مقاله ی مستقل و ارائه نظراتم بپردازم، چرا به نوشتن این یادداشت می پردازم؟ دلیل آن سوءتفاهمی است که برای مولفِ یادداشتهای این وبلاگ و برخی خوانندگان به نام "نقد ادبی" مشتبه شده است. 
زمانی که ایشان یادداشتی حول شعر "اوچلوک یوخو" ی من که آنرا در انجمن ادبی به صورت کتبی ارائه نموده بودم نوشتند، من تلفنی نکاتی را متذکر و اغلاطی از نحوه ی بکارگیری ترمینهای نقد ادبی را یادآور شدم. چند نکته را اصلاح کردند و نکات مهمی باقی ماند که من تنها پس از چند هفته که مصمم بودن  ایشان را  در مواضعشان دیدم(که البته حق ایشان است)، به صورت شفاهی در انجمن ادبی توضیح دادم. این نکات هم به محتوای کار ایشان مربوط بود وهم به فرم تنظیم کار.
ایشان مقاله را با چند جمله ستایش اینجانب آغاز کرده بودند، که من البته آنرا بحساب مقاله نه، که به حساب روابط صمیمی و دوستانه امان می گذارم.
از این چند جمله که بگذریم. مستندات ایشان از من فقط به چند نقل قول شفاهی مربوط می شد که حاضران آن جلسه گواه عدم صداقت مؤلف در شیوه نقل مطالب توانند بود. اینکه من گفته ام " زمان در قضاوت ما از پروسه های ادبی تحلیل نهایی را خواهد داد و اثری ممکن است در طول تاریخ بهتر یا متفاوتتر درک شود." با اینکه نقل شود که صبحدل "مدعی است که متعلق به نسل آینده است." زمین تا آسمان تفاوت دارد.
اینکه من بگویم :"متن هنرمندانه باید ظرفیت حرکت به سوی معانی مختلف را داشته باشد وپروسه ی نهایی معناسازی با وجود مخاطب تکمیل می شود" با اینکه نقل شود صبحدل "اعلام کردند که آن شعر فاقد معناست." باز زمین تا آسمان تفاوت دارد.
و بعد شروع به نقل مستنداتی از ادبیات سنتی  بکنند که عین القضات.. و ... دوست عزیزمن مگراین موارد مورد مناقشه اند. این سطرها فقط حکم قلمفرسایی مولف در حجیم جلوه دادن یادداشتش دارد. این امر از یک روحیه ی کلاسیک نشأت می گیرد. امروزه برای نگارش متنی مهم حتما لازم نیست که "کُنت دو مونت کریستو" بنویسی. کافیست حرفت رابنویسی و البته صریح و صادقانه. به خدا همین کافیست.
مستنداتی که به حال و هوای فردی مولف ارجاع داده می شود هم کاملا فردی ست و من جوابی ندارم. این که با مختصری طنز ناهمخوان با کل یادداشت به معده مولف اشاره شود و یا ایشان به جای رنج(که من البته ترجیح می دهم نامش را تلاش بگذارم) تنها به رنجکی قانع شده اند به پروسه ی خوانش ایشان مربوط است و من البته نوع این پروسه را نمی توانم تعیین کنم.
و بعد شعری از باتور را که البته ارائه کننده ی متن آن در جلسه من بودم(والبته تعمد هم داشتم) را مستند قرار داده نوشته اند که"معلوم شد که میان ترکیباتی مثل  اووچ بوجاق قویو  و اوچ قاتلی کفن و اوچ جانلی ملک  در شعر صبحدل با ترکیباتی مثل اوچ آدام و اوچ بوجاق ایشیق در شعر ائنیس باتور  بی ربط نیست و این شک را دامن می زند که ایشان در سرودن این شعر از آن تأثیر گرفته اند."
واقعیتش را بخواهید کمی از خودم ناامید شدم. حداقل انتظار داشتم دوستانی که مرا از نزدیک می شناسند آنقدر شامه ی ادبی در من سراغ داشته باشند که بدانند در صورت احتمال برداشت عبارتی از شاعری، لااقل خودم داوطلبانه اصل منبع را در اختیار  مخاطبان قرار ندهم. لاکن تعمد داشتم و شعر من در همان سال سرایش تاریخ چاپ دارد و شعر باتور نیز تاریخ سرایش بعد از من را دارد. 
من متن اصلی یعنی لاتین شعر را در اختیار اعضای انجمن قرار داده بودم و ترجمه ی آذربایجانی آن کمی عجولانه و تنها برای برقراری ارتباط آن دسته از اعضا که در درک استانبولی متن مشکل داشتند ضمیمه شده بود. ای بسا اگر نشر آن با من هماهنگ می بود ورژن بهتری را ارائه می کردم ولی افسوس که هماهنگ نشده بود و مولف آنقدر در رد کردن نوع شعری ای که من یکی از ارائه کنندگان آن هستم عجله داشت، که حتی زحمت خواندن سایر شعرهای مرا که نسخ چاپی فراوان دارند و در وبلاگ ادبی اینجانب نیز موجودند را به خود نداده بود. حتی می شد به جای نقل غلط چند جمله ی شفاهی از من، 200-300 صفحه متن تحلیلی و مصاحبه و نقد ادبی را که نوشته ام و چاپ شده ی آنها حداقل در خودم و نشریات موجود است بخواهند و آنها را مستند قرار دهند.
حتی وقتی شاعر محترم آقای وفا متن لاتین را ارائه کردند، مولف یادداشتهای این وبلاگ این زحمت را به خود ندادند که بگویند" بابا! فلانی خودش متن لاتین را ارائه کرده بود و این گزینش من بود که آن را در وبلاگ درج نکرده ام و البته خودش هم از درج ترجمه اش خبر ندارد. "
البته ترجمه ترجمه ی درستی است ولی اعتراف می کنم که فقط برای واژه ی قانقارا معادل موجه نیافتم و آ ن را همانطور که استفاده شده بود بکار بردم. از دوستان اگر کسی کمکم کند مدیون او خواهم بود.
بعد  مولف می گوید که ابهام در باتور از نوع دیگری است و ما و البته حتما مولف یادداشتهای وبلاگ حاضر با اساطیر مسحیت آشنا نیستیم . بعد هم تأویلهایی ارائه می کنند که شعر باتور را  معنادار کنند. من تأویل را حیطه ی مخاطب می دانم و به خود حق نمی دهم که تأویل پیشنهاد دهم و لی شما در سوالات مولف محترم از متن باتور کلمات مسیحیت را به پروسه ی مرگ و هبوط تغییر داده و به جای باتور صبحدل بنویسید و سوالات مشابه طراحی کنید درجه ی صداقت ادبی مولف محترم بر شما آشکار خواهد شد.
اما شاهکار مولف در بکار بردن ترمینهایی است که تعاریف استاندارد ادبی دارند. من معنای همنشینی را در جلسات ادبی یکشنبه ها توضیح داده ام و مختصرش اینکه  این یک اصطلاح در زبانشناسی ساختارگرایانه است که سوسور بنیانش نهاد. با تعریف سوسور کلمات یا جانشین اند و یا همنشین. یعنی "به" هیچگاه به جای "است" نمی نشیند  اینان همنشین اند و در جمله ی " سگ لاسه را لیسید" اگر بنویسیم "بنزین کاسه را لیسید" سگ و بنزین جانشین یکدیگرند. این یک تعریف مشخص است و  قید جمله ی"از نظر هم نشینی کلمات با هم غلط است." اوجِ بضاعت ادبی مولف را نشان می دهد. درباره ی  عدول از گرامر و فرایند معناسازی در مقالات مختلف توضیح داده ام و علی الحساب مخاطبان را به مقاله ی "پوئتیکا قیرامماتیکاسی"  که در وبلاگ شخصی ام موجود است و نیز به مصاحبه ی نسبتا طولانی ام با رضا کاظمی ارجاع می دهم.
باقی متن یادداشت و اینکه گادامر و عین القضات  چه می گویند، بی ربط به بحث است. این دو هیچگاه دمخور نبوده اند و شباهت چند جمله اشان نظر به خاستگاه متفاوتشان از جنس دیگریست و قیاس مع الفارق است. من فقط گفته بودم که گادامرمی گوید: "معنا سازی یک پروسه ی باز تولیدی نیست و یک پروسه ی کاملا تولیدی است." یعنی معنا هر بار زاده می شود.
اما تقسیم بندی ایشان در پایان یادداشت اینکه:
دسته ی اول" سنت گرایان هستند" 
"دسته دوم آنهایی هستند که دریافته اند  خلاقیت اصیل نه در تقلید و پیروی از شیوه گذشتگان ممکن می شود و نه در نفی آنان"
"گروه سوم کسانی اند که هیچ تعلق خاطری به گذشته ندارند."
و قراردادن خودشان در دسته ی ممتاز دوم. فقط به درد خودشان می خورد چرا که دسته های دیگری هم هستند و نیز نوع غزل نو و یا شعر سپیدی که دفاع می کنند نه تنها  نشان از خلاقیت اصیل ندارد، بلکه نوعی محافظه کاری شدید، مدام خلاقیت شاعر را نازا می کند و متأسفانه نسل مولف یادداشتهای ادبی وبلاگ شاعران اورمیه دچار نوعی  یائسگی ادبی گشته که با هیچ لجاجتی درمان نمی شود. این نسل خصیصه هایی را به خود نسبت می دهد که به هیچ وجه بر خودش قابل تطبیق نیست. در رابطه با گروه سوم هم وضعت ادبی اینجانب در ادبیات کلاسیک اعم از ترکی و فارسی وادبیات اروپا و نیز تسلطم به ژانرهای ادبی حتی در مقایسه با مدافعان ادبیات کلاسیک بر تمامی دوستان محافل ادبی معلوم است ونیازی به منم منم گفتن ندارد. هرچند شکسته نفسی بی مورد هم به همان مقدار مذموم است. در این مورد با هر کس که مصلحت بدانید در نشستی با شرایط برابر حاضر به مذاکره و مناظره هستم و مطمئن باشید از بعضی کارهای نپخته که در هر نوعِ شعری همیشه وجود دارد بگذریم نسلی که من متعلق به آن هستم  گذشته را عمیق تر از مدافعان صوری گذشته می شناسد. خلاقیت این نسل بومی است ولی نه از نو ایستگاهی اش. ما آرشیوی از بومی بودن را ارائه نمی کنیم. ما در حال حرکت داخل قطار جهان هستیم بی هیچ ادا و اصولی بومیِ بومی هستیم و البته  (خطابم به دکتر ضیایی عزیز است) این به هیچ وجه غربی شدن نیست.
در رابطه با بازی زبانی هم باز به مقاله ی "پوئتیکا قیراماتکاسی" و " سهم شاعرانگی از شهر" ارجاع می دهم و اضافه نویسی را زائد می دانم.

و اما در مورد شاخص ترین شاعر اورمیه :
طرح بحث از همان ابتدا اشکال دارد؛ اگر ما واحدی را شاعر شاخص اورمیه بدانیم باید شعر جدی اورمیه را شعر فارسی  آنهم در ژانرِ "غزل نو"ی محافظه کار (یعنی با گرایش نسبتا سنتی ) بدانیم. یعنی باید غالب شاعران این گرایش را داشته باشند واین گرایش در شعر ارومیه غالبیت داشته باشد و آقای واحدی شاخص این جمع و این گرایش باشد  به والله که چنین نیست و اعتراضها هم از همینجا شکل گرفته است. غزل نو در نحله های شعری این شهر جای ممتازی ندارد و دست بالا در کنار گرایشهای مختلف فقط به عنوان یک گرایش مطرح است. ثانیا شاخص بودن در تعاریف ادبی صرفا ملاک ادبی ندارد خیلی از مسائل در شناختن یک شاعر به عنوان شاخص جای دارند اینجانب در سفرهای مختلف ادبی به عینه دیده ام که در محافل دولتی آقای بیت الله جعفری را شاعر شاخص شهر می دانند و نیز در کشورهای مجاور آقای شامی بیشترین شعر چاپ شده را دارند یعنی محال است بحثی از ادبیات اورمیه بیاید و شعری از ایشان چاپ نشود. اما خیلی ها هم هستند که چون حضور فیزیکی ندارند دیده نمی شوند مثلا علی احمدی آده که در دهه ی60 از اتفاقات ادبیاتمان بود و...
من به رفتار آقای واحدی کاری ندارم آن حیطه به من مربوط نیست. اما شروع نقد شعر گلندام را با طرح نظریات موسولینی و هیتلر صحیح نمی دانم کسی که زیر چکمه ی تبعیض مثل مرحوم سهند می گوید "من دئمیرم اوستون نژاددانام من" و از هویت خود دفاع می کند با کسی که چکمه پوشیده و تبعیض روا می دارد زمین تا آسمان فرق می کند و خلط این مبحث کاری موذیانه است. گذشته ی سیاسی گلندام نیز به من ربطی ندارد. اما استفاده از آن گذشته برای به کرسی نشاندن حرف کمی دور از شرافت است. اینکه بگوییم "در زمان جنگ که....کجا بودی" طرح زیرکانه ی این حرف است "که آی حکومت! ما از پس حرفهای گلندام بر نیامدیم خودت خفه اش کن" ویا "آقای گلندام حالا که حرف حالیت نیست بگویم که به چه مقاماتی فحش داده ای؟"
من این رفتار ها را واقعا در شان یک گفتگوی ادبی نمی دانم فرق انسان و حیوان این است که انسان همیشه چیزهایی در درون دارد که نخواهد به اشتراک همگان بگذارد  اینکه من در فلان مقطع کجا بودم ربطی به کسی جز خودم و خدای خودم ندارد. فکر می کنم در یک بحث ادبی حکومت را به امداد طلبیدن کمی دور از شرافت نیز هست.
در باره آن دوستی هم که به کتابفروشی دوستمان آقای واحدی رفته و تعداد کتابهای مغازه ، ایشان را به سطح معلومات آقای واحدی رسانده اند هم عرض کنم که ملاکشان درست نیست. بیایند من کسانی را معرفی کنم که بیشتر از آن کتابفروشی فقط در منزلشان کتاب دارند. یعنی باید کارمندان "کتابخانه ی ملی ایران" با سوادترینهای مملکتمان باشند؟ من به دانش آقای واحدی احترام قائلم ولی این نوع استدلال را در مورد دانش ایشان صحیح نمی دانم.
در نهایت از آقای محمدی که مشتاقانه و همیشه خواننده ی مطالبشان هستم و از اینکه این ظرفیت را برای بحث دراختیارمان قرار داده اند کمال تشکر را دارم . واقعیت این است که ایرادات من اموری روش شناختی است و ربطی با ارادت شخصی من به ایشان ندارد و صد  البته که ایشان معلم سعه صدرند و در تمام یادداشتهایشان آموزش فضیلت تحمل نظرات دیگران را می دهند.
پاینده ، پویا و خلاق بمانید.


پاسخ:


با تشکر فراوان از دوست فاضل جناب صبحدل

 چون مخاطب مقاله من بودم لازم دیدم چند کلمه ای  بعنوان جواب عرض کنم که بی پاسخ گذاشتن نوشتۀ یک دوست را در باب خودم بی ادبی می دانم. 

1- آقای صبحدل روش نقد بنده را تنش زا و مشکل ساز دانسته اند و برای اثبات نظر خود به مطالبی در بارۀ نقد شعر خودشان پرداخته اند. من می پذیرم که نقد شعر ایشان با عجله صورت گرفته بود و حق مطلب در بارۀ معرفی شعری که جناب صبحدل آن را نمایندگی می کنند، ادا نشده بود و این می تواند ناشی از نقصان فهم و اطلاعات بنده باشد ولی به عدم صداقت من ارتباط ندارد. 

2- تنها انتقاد جدی من به آقای صبحدل این بود که عمداً مبهم می نویسند و امثال ما نمی توانیم با شعر ایشان ارتباط برقرار کنیم. شاید حق با ایشان باشد و مشکل در قصور فهم و کمبود بضاعت ادبی ماست که این همه کهنه ایم و نمی توانیم خودمان را بروز کنیم.

3- مشکل اصلی همۀ ما این است که با آیین گفتگو بیگانه اییم. تاب تحمل عقاید مخالف را نداریم. از مدح و ستایش دیگران شاد می شویم و در مقابل کوچکترین انتقاد از کوره در می رویم و با انواع اتهام ها به انتقاد کننده هجوم می آوریم و اخلاق و انصاف را رعایت نمی کنیم. در این مدت کوتاه که این وبلاگ راه افتاده دوست دشمن از من بدگویی می کنند و برایم هجو می نویسند. من همۀ بدگویی های آنها را بی هیچ سانسوری در مقابل چشم دیگران قرار می دهم، بی آنکه از خودم دفاعی کرده باشم. فکر می کنم با گذشت زمان وضعیت تغییر خواهد کرد. دوستان متوجه خواهند شد که بنده با این علم ناقص خودم توانسته ام یک گام کوچکی بردارم و آن عبارت از این است که ظرفیت نقد پذیری را در بین مخاطبان بالا برده ام. اخلاق مدارا راکه به معنی تحمل عقاید مخالف است ،ترویج داده ام. با مطلق اندیشی مبارزه کرده ام. فضای لازم را برای تمرین نقد نویسی در فضای مجازی فراهم کرده ام و برای اولین بار به شعر و شاعری در این شهر از زاویۀ نقد ادبی پرداخته شده. من در معرفی شاعر لازم می بینم علاوه بر بیوگرافی، کمی هم در بارۀ میزان علم و دانش او، شخصیت اخلاقی اش، گرایش فکری اش به خواننده معلومات بدهم و بعد به شعرش بپردازم. علاوه بر اینها در بارۀ معرفی کریم لازم دیده ام فکر او را ریشه شناسی کنم. هدفم طولانی تر کردن مطلب نیست. سطحی اندیشی ما بسیاری مواقع ناشی از بی توجهی به مبنای فلسفی اندیشه هاست. تاریخی دیدن یک اندیشه به ما معرفت می بخشد. اینها برای بالا بردن آگاهی بعضی از مخاطبان جوان که فرصت مطالعه نداشته اند لازم است. هر کس هم نداند خود شما که اهل قلمید می دانید که نوشتن وقت می برد، انرژی می برد، مخصوصا وقتی یک مشوق اقتصادی در میان نیست، بجایش باید یک انگیزۀ درونی قوی وجود داشته باشد تا یک مقاله ای نوشته شود. انتظار دارم دیگر دوستان دردآشنا، مثل شما در کنار دلسرد کردن بنده، ناسزاهایشان را با جملات دوستانه به پایان ببرند تا بکلی قطع امید نکنیم. عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو. مخصوصا شما که هنرمند به تمام معنی هستید نباید تنها نظر به عیب کنید.سیاه و سفید دیدن امری مذموم است.

4- من صلاحیت علمی و ادبی برای یک نقد حرفه ای را ندارم، شما که مدعی هستید چرا قدم پیش نمی گذارید تا امثال بنده سر جای خودشان بنشینند. بفرمایید جلو بیفتید تا من هم از شما یاد بگیرم . هر وقت بفرمایید من مدیریت وبلاگ را به شما واگذار می کنم. من همین قدر بلدم که یک نقد ساده به شیوۀ سنتی انجام بدهم. شما یک نقد با دیدگاه مدرن در بارۀ یکی از شاعران این شهر بنویسید و در این وبلاگ به نمایش بگذارید تا بی محتوا بودن نقدهای من بر همگان ثابت شود. باور کنید من خوشحال می شوم و اولین کسی خواهم بود که پشت سرتان قرار می گیرم. بشرطی که کاری مستمر باشد و بمنظور دلسرد کردن من صورت نگیرد. عزیز من شعار دادن همیشه آسان تر از عمل کردن است. شعار خرجی ندارد. برای نوشتن یک مقاله اساسی در باب یک موضوع باید زحمت کشید و عرق ریخت آنهم بی هیچ چشم داشت مادی و معنوی از کسی. تازه باید تاب شنیدن ناسزاهای همان کسانی را داشته باشی که برای معرفی آنها از جان و دل زحمت کشیده ای. 

5- اینکه من واحدی را شاخص ترین شاعر شهر معرفی کرده ام جنجال ساز شده. ممکن است علاقۀ من به واحدی مرا به اشتباه انداخته باشد. خود آقای واحدی با فروتنی تمام به آغازین جملۀ من در آن نوشته ایراد گرفتند. آقای واحدی در این شهر یک وزنۀ هستند. گرچه بعضی از رفتار های ایشان به مذاق عده ای خوش نمی آید و جای انتقاد دارد، اما در اینکه ایشان بیشتر از بقیۀ شعرا سرشان توی کار کتاب است و مطالعه دارند، آنهم نه فقط در باب شعر. اصلا شاعری که فقط شعر بخواند باید از او قطع امید کرد. شعر نمی تواند شعور انسان را بالا ببرد. صدای انسان مدرن را باید در لابلای رمان های مدرن شنید. چهرۀ او در لابلای نوشته های فلسفی معاصر قابل مشاهد است. شعر چه دارد به ما بدهد. ما به انسان اندیشه ورز نیاز داریم نه شاعر. تنها اندیشیدن فلسفی است که می تواند عقلانیت ما را ارتقا دهد و آن را از مسحور شدن توسط جادوی شعر در امان دارد. ما نباید شعرزده شویم. واحدی فردی است که در همۀ زمینه ها مطالعه دارد و من چنین اشخاص را دوست دارم. خود شما را هم به همین علت دوست دارم و در برابرت کوتاه می آیم.

با تشکر/ محمدی


نویسنده: صبحدل:


آقای محمدی عزیز قصد من دلسرد کردن نیست. اهل جنجال هم نیستم که اگر می بودم اینقدر صبر نمی کردم تا همه ی حرف و حدیثها را بشنوم و با این فاصله ی زمانی چند سطری بنویسم. خوشحالم که عجله در نوشتن بعضی متون را پذیرفته ای. واقعیتش عجله کیفیت کار را پایین می آورد.  در باره ی خواندن رمان و فلسفه و... من که با شما تعارضی ندارم و من نیز واحدی و جنابعالی را به خاطر همینها دوست دارم.حرف من اینست که اینها دلایل کافی برای کسب پسوندِ ((ترین)) نیستند. این نوع استدلال به صورت بنیانی مشکل دارد. خیلی های دیگر هم این خصایص را دارند. 
و نیز من به شما نگفته ام که چرا این وبلاگ را راه انداخته ای و چرا می نویسی. اگر دقیقتر می خواندی من نوشته بودم که ایراد من روش شناختی است. یعنی اینکه شما به قول خودتان اینقدر بلدید. خب مگر چه شده است؟ ما هم یک پاسخی نوشته ایم. اصلا دعوای ما سر اینها نیست.  
مطمئن باشید من منطق گفتگو را لااقل به اندازه ی شما بلدم. درباره ی اینکه من هم به نقد ادبی بپردازم لطفا به وبلاگ من سر بزنید و پیگیر مطبوعات باشید به  نوبه ی خودم کم ننوشته ام. شاید جوری که شما بخواهید ننوشته ام و به نظریه بیشتر پرداخته ام. به عنوان یک منتقد اگر اثری واقعا انگیزه ی لازم را ایجاد کند حتما به آن نیز می پردازم. پس یقین داشته باشید که لااقل من یکی اهل شعار نیستم و از ۱۰-۱۱ سالگی ام تا کنون ادبیات هیچگاه برایم تفنن نبوده است. من حساب صداقت شخصی شما را از متنتان جدا کرده ام. متن شما در روایت گفته های من دقیق نیست، صادق هم نیست. شاید سهوی رخ داده باشد ولی آن جملات حتی نقل به مضمون گفته های من هم نیستند.
به هر حال شما بگویید که فلانی را دوست دارم و شاخصش می دانم  و من بگویم که من هم دوستش دارم اما شاخصش نمی دانم. خب داریم بحث ادبی می کنیم. چرا از اینکه خیلی ها حرفتان را قبول نمی کنند ناراحتید؟ شما اگر به استدلالتان ایمان دارید بر نظر خود بمانید. مخاطب هم سهم خود را از بین نظرات خواهد برد و نگرانی لزومی ندارد. به  کوتاه آمدن و نیامدن هم نیازی نیست. آنچه از من و شما به جای می ماند نوشته های ماست و تلاش من در نوع نگارشم به گونه ای است که چیزی به داشته های ادبیاتم اضافه کنم.
این نیت من است و سعی می کنم صریح و صادقانه باشد. من هیچگاه سیاه و سفید نمی بینمتان و روی ماهتان را می بوسم و قدر دان زحماتتان هستم.


 نویسنده: قلی زاده


سن کی اؤزگه دئیلسن یاشماق نییه


      سلام اولسون ائلیمیزین ضیالی و  میللی دوشونجئلی عالیملئرینه:
 عزیز و محترم اوخوجولار،اوستادلاریمیز ، شاعیرلریمیز  ، یازارلاریمیز ملاحظه و مشاهده ائدیسینیزکی بو معلوم گئدیشات و یازیلاردان بئلدیر  کی گیملر یاشماقلیدیر و گیملر آیدین آشکار خالقین قانونی و مدنی حاقلارین  یازیب ،دئیب و ایستئیللر .و قارشیلیقدا بیر عده لرده کی عموماً اجیر اولونمو شلاردیلار حاکیمییتی و داحی یاخشی دئسئم ظالیم لری دوشونوب و اوحئسابلادا خالقین  اساسی حاقلارین  قلممه آلانلاری و ها بئله میللی شعور اولانلاری و آیدین ائدئنلری بیر کلمه ده میللتین حاقلارین ورمئمک اوچون اونلاری ساوونوب دئمک و ایستئمکدن قورخوللار و حاقی باتیرب و میللئتی جایدیر ماق اوچون ضیالیلارین  آیدینلارین حئده لییب و دولایسی یوللاریله میللی دوشونجه لی و حاق یولدا ادیم آتانلاری  سارسیدسینلار. باخدیقیمیزدا  کی کئچئن یازیدا پرده آرخاسینا ایشاره ائدمیشدیم  و اودا بیر شاعر آدیلا اوزه چیخمیشدیر .نییه کی سایین  کریم بئی گل اندام  خالقین و عموم میللی دوشونجئلی اینسانلار طرفیندن دستئک لئنیبدیر.
و مئنیم سوزوم او ائجیر اولونموش شاعر اوچوندیر کی  بیزلرده ن دیر و هشتاد بئش ایل فرهنگی و کولتورل  باسقیدا قالماخ ائتگیسیندن مانقوردلاشیب و یا کی آنا دیلین و آنا یوردون پان فارسیسم و داشناکلار  یولوندا بیر قابیل پولا و مقاما ساتیب  بو شاعر ادلی بیر کس دیگر باخیشلاریدا اولارسادا آچیق آیدین سوز ایله میدانا  کئلسین. نه ده ن ارخادا و یاشماقلی صورتده داش آتیر داها بئله اولمامالیدی. آذربایجانین میللی حرکاتی ،میللی حاقلارین ایستئمئکده دیر . و بو میللی دوشونجه لی اینسانلاردان آسیلیدیر. نئجه اولابیلر کی بیر کامل اینسان  ویا بیر میللئت ، توپلوم سئل حاللاردا میللی و قانونی ومدنی حاقلاردان سوز اچیب  دانیشارسا و یا یازارسا تشویقلر اولماسین هئچ ، تنقید لر یئرینه هئجو لر آلتیندا سالینارمی؟
بو گون بیرجئه سایین کریم بئی گل اندام بو حاقلاری ساوونور؟
بو گون کوتلئوی و  ایجتمائی وتوپلوم سئل حاللاردا داها دوز گون دئسئم بئله اوشاقلاردا بو حاقلاری ایستئیر.  توتالیم کی سایین گل اندام بو گونو دا چالیشماسین . بو میللی حرکت دایانارمی؟ 
یاخشیسی بودور کی  آذربایجان میللئتی حاقلارینا یئتسین و تاریخ هر کئسه و بیزئده اورنئکدیر. 
بیر کلمه گونئی آذربایجان میللی حئرکت آراین باخین میلییون لار لا  میللی مدنی اینسانلار واردیر سایین  کریم بئی گل اندام  بیرجه آذربایجانلیدیر  کی گوجو میللئت گوجودیر. هر زامان میللئت چیلیق آرمانی اولوب و زامان زامان موباریزه فورمو دئییشیلیب  اما حاق سئورلیک دایانماییب. و او گون کی سئن ومن بئلئکدئیدیک سایین گل اندام بویله حئده مئلئر یله باشباشایدی  داها قددار وداها کسگین ظالیمله.و بو گون بیر دونیا تجربه و یئنی ایستئکلریله  میللئتین گوزو اچیق وآیدین ضیالی سیدیر . علمی و ادبی ساحسینده  یازیلاری تنقید اولونا بیلر ، امما شخصییت گونوسوندا کیمسه بو ائلین آغ ساققالین و ضیالی لارین تنقید لره  معروض قویانماز.لوطفا حددینیزی بیلین و ادبی ساحسینده عقده لرینیزی پایلاشماین. ساغ اولون  یئنی فیکیر و یئنی یازی لار آرزوسیله ، هئلئلیک

   


نویسنده: رضوانی


            دفتر اشعار جناب کریم گلندام را پیش رو دارم.میخواهم از سر انصاف و عدالت و بی حَب وبغض از شعر این شاعر پرآوازه اورمیه ای سخن بگویم. در دیدار نخست میگویم در قلب این مرد حس وطن پرستانه ای می جوشد که اگر در این راه زیاده روی نکند این حسش را باید گرامی داشت. در گام بعد چنین می پندارم که دیدگاه ماتریالیستی منتسب به او را باید ندیده گرفت  چرا که او از متافیزیک هستی ومعرفت شناسی برداشت درخشانی دارد که این نگاه در بخش بیشتر اشعارش جریان دارد وچنین نگاهی هرگز نمی تواند گستردگی حیات را در قالب منجمد فلسفه  اصالت ماده تعبیر وتفسیر کند. پس باید در رویاروی با این چهره حضور معنویتی متعالی را مشاهده کرد .این چهره شاعریست آگاه و باتجربه که یک سینه سخن دارد  در این دنیا برای همه آدم ها. سخنا نی از جنس عشق به انسان،طبیعت،کائنات و وطن همچنین سخنانی شورافکن از حیرت زدگی آدمی در مقابل پدیده های طبیعی یا احساس غریبگی آدمی در این عالم و یا حرفهائی از جنس تحقق عدالت اجتماعی در جامعه و یا ترویج صلح و دوستی به جای  جنگ وستیز و دغدغه های نیز از گونه ی بی اعتباری دنیا و بی وفای و جفا کاری آن ویا کوتاهی عمر و بی معنائی اش و دم غنیمت شماری زندگی و همین طور تامَلاتی راجع به  حقیقت،مدنیت،حیات،کائنات،مرگ،محبت حقیقی و مواظبت از وجدان ویا سخن های از روزگار جوانی وپیری و محبت های پدر و مادر و مقاومت انسان در مقابل نامردی ها و نامردمی ها و بالاخره داشتن افق دیدی برای زایش امید و فردای بهتر.

        همه این مضامین پیا مهای اویند در شعرهائی که گاه عاشقانه اند گاه معرفت شناسانه گاه اجتماعی و انتقادی و گاهی هم شعاری وسیاسی. با رویکرد زیبا شناسانه باید گفت او شاعریست معنا گرا که درست در نقطه مقابل فرمالیست های افراطی که زبان را لقلقه شعرشان قرار دادند ایستاده است زیاده روی در معنا گرایی هم البته مناسب نیست در داخل پرانتز به نقل از بابک احمدی سخنی از دریدا بشنوید: "همواره از این نکته به حیرت می افتم که ناقدان کار مرا بیان این نکته می پندارند که فراتر از زبان چیزی وجود ندارد وما زندانی زبانیم و در حصار آن به سر می بریم. در واقع حرف من درست برعکس چنین حکمی است ،نقد کلام محوری بیش از هر چیز پژوهش "معنای دیگر"و"وجود دیگری"در زبان است.

       حال برگردیم به سیرسلوک شاعر مورد بحث مان در دفتر شعرش شاعری که پس از تحمل دشواری ها ،چون آهن گداخته محکم استوار شده و اکنون در هیات یک پیشکسوت در آمده است کسی که با تجربه اندوزی هایش تولدی دیگری یافته و امروزش غیر از دیروزش است او اکنون رسالت شاعریش را به دوش میکشد و شرح احوال انسان معاصر را در رویا روای با زشتی ها و پلشتی ها عرضه می دارد .

                                                                                                                                    هر انسان بیر معجزه دیر

معجزه وار اولار آشکار

معجزه وارگیزلی قالار

یئر اوزونون معجزه سی اوددو،سودو،هاوا،تورپاق

کائناتن معجزه سی انسان اولموش بیرجه آنجاق

کیم بیلر نه اولاجاق

بلکه سن ده قالان تورپاق ،اوچان کولک،آخان بیر سو                 

یا دا دایم شعله چکن آتش اولدون

دلی کؤنلوم                                                                                                              

      این طرز شیوه وجودی یک شاعر با نگاه هستی شناسانه اش دوست داشتنی ست .اگر اخلاق شاعر مورد بحث ما تند و تیز است اگر او مشکل پسند ا ست  از هر شعری خوشش نمی آید نباید چوب ملامت را بر سرش بزنیم اگر اهل شعر و ادب و عرفانیم باید شاعر اصیل را عزیز بداریم و برای خوانش شعر هایش وقت بگذاریم

 تورپاق مقدس  دیر

انسان لار اوچون

انسانی تورپاق دان آییرماق اولماز

چوره ک تورپاق داندیر

چوره کدن دویسا

انسانی تورپاق دان دویورماق اولماز 

                                                                                                                                      

      این نغمه فیلسوفانه از یک شاعر عزیز واقعا جاودانی و ماندنی است. این جنس از نغمه های ای بزرگوار گاهی حافظ وار اند ، گاهی مولانا گونه ،وگاهی هم وامدار تاملات حکیم فضولی و ناظم حکمت اند. گفتنی است اشعار تغزلی و لیریک کریم گل اندام مانند اشعار فلسفی و حکمت آمیز او شنیدنی و لذت بخش اند                                       

بیر کبریت ده نه سی ام

ده یمه،توخونما منه

آلیشارم ،یانارام

بیر توز توتموش آینایام

غافیل ال وورما منه

دوشوب یئره سینارام               

بیر کاسا سرین سویام

سویوق باخما اوزومه

بوز باغلاییپ دونارام

آلیشدیر یاندیر منی

سال یئره سیندر منی

بوز کیمی دوندور منی             

آنجاق منیم عزیزیم بیر کره دیندیر منی                                                                                                                  

     نکته دیگر اینکه این شاعر با رهایی از قوالب سنتی وکلاسیک ، و با روی آوردن به شعر  آزاد(سر بست)در زبان ترکی نوآوری های داشته که جایگاه اورا بعنوان یک شاعر معاصر تثبیت کرده است اما این نو آوری ها در آن اندازه ها  نبوده اند که بگوییم او سر دمدار سبک نوینی در شعر گردیده باشد هر چند که شعر او هر روز متحول تر از دیروز می شود. نقصان شعر گلندام در این است که اودر بعضی از اشعارش صرفا شعاری و بیانیه ای و گاهی حتی شدیدا سیاسی و تحکم آمیز حرف می زند اینگونه شعرهایش به هیچ وجه تجلی شاعرانه نداشته و من این قسم از اشعار او را نمی پسندم. گل اندام منهای اینگونه حرفهایش یک شاعر به تمام معنی است که وجود محبت آمیزش را با دیگران تقسیم میکند:

اوز اوزه ساتا شاندا

گؤز-گؤزه توخوناندا

 سلام محبت ا ؤلور

انسان لار دوستلاشاندا

خیر و برکت اؤلور  

نوشته شده توسط ارشد [ پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 09:46 ب.ظ ]
آرشیو ماهانه
لوگو و بازدید
اورمو شاعیرلری          (شاعران اورمیه)
تعداد بازدیدکنندگان : 24727