X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

اورمو شاعیرلری (شاعران اورمیه)
وبلاگ گروهی جمعی از شاعران اورمیه
نویسندگان

نویسنده: محمدی


              نگاهی گذرا به ریشۀ فلسفی نوجویی و سنت گرایی


        یک بحث قدیمی وجود دارد که هرگز کهنه نمی شود و در هر عصری فکر اندیشمندان را به چالش می خواند و آن بحث رابطۀ بین فرد و جمع است و اینکه کدام یک اولویت دارد. در واقع افراد عادی نیز که سر و کاری با مباحث فلسفی و جامعه شناسی ندارند بنوعی با این گفتمان درگیرند، یعنی در عالم عمل و باور یا جمع گرا هستند یا فرد گرا، گر چه ممکن است از مبانی فلسفی رفتار و عقاید خود بی اطلاع باشند. این بحثی است که به همۀ حوزه ها مربوط می شود، از حوزۀ سیاست گرفته تا دین و فلسفه وجامعه شناسی و ادبیات و غیره. در این نوشتۀ کوتاه سعی میشود با نگاهی گذرا به مبانی و اساس پیدایش این نظریات، نتایج عملی هر کدام از دو باور مذکوردر زندگی فردی و اجتماعی انسان ها نشان داده شود و خواننده خود به قضاوت بپردازد که جمع ارجح است یا فرد؟ سنت گرایی اصیل تر است یا نوآوری؟ محافظه کاری صحیح تر است یا طرف داری از تغییر؟ مدرن یا کلاسیک؟ گذشته یا آینده؟ نو یا کهنه؟ اهریمن یا اهورا؟ ماده یا معنا؟ اطاعت یا عصیان؟ ایمان یا شک؟ راه یا بیراهه؟ کدام؟

   اجازه بدهید مثل هر بحث اصولی به عقب بر گردیم و ریشۀ این بحث را هم در یونان باستان جستجو کنیم. چون فلسفه و اندیشیدن به مفهوم فلسفی از آنجا آغازیده، خطا نیست اگر در یافتن مبانی هر گونه اندیشۀ فلسفی  به آنجا برگردیم. شهریار در یکی از بندهای حیدربابا می گوید:

حیدر بابا دونیا یالان دنیادی/سلیمان دان نوح دان قالان دونیادی

اوغول دوغوب درده سالان دونیادی/هر کیمسه یه هر نه وئریب آلیبدی

افلاطون دان بیر قورو آد قالیبدی

        برخلاف نظر استاد، از افلاطون تنها یک اسم خشک و خالی نمانده است. هنوز او بر اندیشۀ  بخش اعظمی از مردم جهان حکومت دارد و از قضا شهریار همین بند را و شاید کل منظومۀ حیدر بابا را تحت تأثیر آموزه ها و باورهای افلاطونی سروده است. خوار داشت دنیا یک آموزه افلاطونی است.اوست که نخستین بار زندگی دنیوی را بخاطر ناپایداری اش بی اعتبار و دروغ می شمارد. و سعدی شیرازی وقتی می گوید هر چه نپاید دلبستگی را نشاید تحت تأثیر همیین نظریه است.  

    افلاطون که حدود دوهزار و پانصد سال پیش در یونان زندگی می کرد، شاهد دو نحلۀ فکری بود که یکی را هراکلیتوس نمایندگی می کرد و دیگری را پارمینیدس. اولی می گفت، جهان چون شعلۀ آتش، سیال و مدام در حرکت است و در یک رودخانه بیش از یک بار نمی توان شنا کرد. در حالی که رقیبش درست بر عکس او معتقد بود  ذات جهان ثابت است و حرکت تنها عبارت است از جابجایی اشیا در مکان. چرا که اگر پدیده ها  از لحاظ ذات و جوهر درمعرض تغییر باشند شناخت آنها میسر نخواهد شد و علمی بوجود نخواهد آمد.

      افلاطون احساس می کند هر دو راست می گویند. اما از نظر عقلی  نمیشد پذیرفت که جهان هم حرکت می کند و هم نمی کند. بنابراین او یک سیستم فکری طراحی کرد که این تناقض را بنحوی حل می کرد. او با الهام از نظرات عرفان اورفئوسی این جهان را سایه ای از یک جهان متعالی معرفی کرد که دایما  دچار تغییر و انحطاط و  نابودی است و در عوض، جهان ایده ها که او آن را عالم مُثل نامید جاودانه است و سکون بر آن حاکم. آن جهان، حقیقی و قابل ستایش است و این جهان، مجازی و دروغین و در خور نکوهش. این جهان چون غاری تاریک است و جان ما از آن جهان متعالی آمده و در این دخمه گیر افتاده. در ابیات زیر از مثنوی مولوی همین نظریۀ افلاطون  مطرح می شود:

چون به صورت آمد آن نور سره                      شد عدد چون سایه‏هاى کنگره‏

کنگره ویران کنید از منجنیق                         تا رود فرق از میان این فریق‏

اختلاف خلق از نام اوفتاد                            چون به معنا رفت آرام اوفتاد

این جهان خود حبس جانهاى شماست             هین روید آن سو، که صحراى شماست

این جهان محدود و آن خود بى‌حد است           نقش و صورت پیش آن معنى سد است

این جهان زندان و ما زندانیان                      حفره کن زندان و خود را وارهان

ای غریب‌افتادگان بى‌نوا                           یاد آرید از وطن و از اقربا

عرشیان را بر شما سوزد جگر                  کز چه قعر چاهتان گشته مقر؟

مانده جبریلى به سرگین‌خانه‌اى                    گشته دارایى رهین دانه‌اى

 

      مطابق این پندار، این دنیا سرگین خانه و عنصر آدمی از عالم علوی بر این جای غریب هبوط کرده و چون یک تبعیدی در آن بسر می برد و نباید وطن اصلی خود را یک آن فراموش کند. جهد او باید این باشد که به جای مشغول شدن با پلیدی های این تبعیدگاه، مدام به فکر پیدا کردن راه فرار باشد. فرار از مکانی که محل اختلاف و جنگ و ویرانی است. محل تغییر و بی ثباتی است و شایستۀ انسان نیست:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز حوید روزگار وصل خویش.

    و مهترین ایراد این جهان همانا ناپایداری اش است و چیزی که نپاید دلبستگی را نشاید. افلاطون سکون را ایزدی و تغییر را شر می شمارد. از نظر او جهت تغییر نه به سمت کمال بلکه بسوی انحطاط و نابودی است و لذا باید تا جایی که ممکن است جلو تغییر را گرفت تا انتظام جامعه را حفظ کرد. افلاطون جامعه را اصل و فرد را تابعی از آن می داند که نباید از مقررات جامعه سرپیچی کند. آزادی فردی در فلسفۀ او جایی ندارد. از نظر وی همیشه گذشته بهتر از آینده است. چرا که آدم ها در گذشته به اصل خود نزدیک تر بودند. در مدینۀ فاضلۀ افلاطون شاعران راه ندارند چون باعث گمراهی اند. در حقیقت افلاطون با این تعلیماتش محافظه کاری را به مصلحت اجتماع میداند و اوست که اصول گرایی را بنیاد می نهد. بعدها پس از ظهور مسیحیت، متکلمان مسیحی نظرات او را با مبانی این دین مطابقت می دهند و بدین وسیله نظرات فلسفی وی رنگ دینی می گیرد و در تمام مذاهب  بعدی نفوذ می یابد.

       تقربیا تمامی شاعران و متفکران ما در گذشته بنوعی تحت تأثیر افکار افلاطون بودند، حتی آنجا که فلسفۀ یونان را رد کرده اند. عرفای ما با تعقل و منطق خشک ارسطویی مخالفت ورزیده اند،  اما اندیشه های افلاطون را در آثار خود بازتاب داده اند، زیرا افلاطون بنحوی سرچشمۀ معرفت شهودی  است. حسرت خوردن به زمان های سپری شده و به اصطلاح حس نوستالژی و ترجیح گذشته به حال و اینکه آدهای پیشین آدم تر بودند، نفی تمدن جدید بعنوان امری شیطانی و اینکه بشر راه خود را گم کرده و راه بیراهه در پیش گرفته و از طبیعت خود دور شده درونمایۀ اشعار تعداد زیادی از شاعران پیرو رمانتیسیسم است. 

        در قرن چهارده میلادی وقتی اولین بار پترارک ایتالیایی در تغزلی  از معشوقۀ زمینی اش، بنام لائورا  بعنوان نردبانی برای صعود به آسمان یاد کرد،غوغایی بپا شد. کلیسا به وحشت افتاد و او را بازخواست کرد که به چه حقی بجای معشوق آسمانی به معشوق زمینی پرداخته است و او را بعنوان سرچشمۀ زیبایی و لذت توصیف کرده است. اما گوش پترارک از الهامات شیطانی پر شده و مزۀ میوۀ ممنوعه را چشیده بود. مردمی که از آموزه های تکراری کلیسا خسته شده بودند از این رویکرد پترارک استقبال کردند و بدینگونه اولین جرقه های رنسانس زده شد. رنساس در واقع یک تغییر دیدگاه بود نسبت به زندگی. مخالفت هزار ساله با زندگی این جهانی جای خود را به دلبستگی به همین جهان خاکی داد و هر کسی در دل خود احساس کرد که باید نصیب خودش را از زندگی فراموش نکند. مردم اروپای آن روزگار بجای تقدیس رنج  و اندوه و تحسین فقر و گرسنگی، به شادی و نشاط و رفاه هر چه بیشتر روی آوردند . نگاه خود را از آسمان بریدند و به زمین چشم دوختند. لذت جویی جای تقوا را گرفت. گناه  یک حق فردی و ارزش تلقی شد. اومانیسم یا همان مکتب اصالت انسان و توجه به لذت های جسمانی جای معنویت پیشین را گرفت. انسان ملاک و معیار هر ارزشی شد. بی ثباتی عالم خاکی اینگونه تفسیر شد که باید در بهره مندی از آن شتاب کنیم و گرنه از دست می رود. همچنانکه حافظ ما می گوید:

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن / دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شودخراب/ ما را زجام بادۀ گلگون خراب کن    

     رنساس در واقع، بازگشت به دوران ارزش های شرک آلود یونان باستان بود. دورانی اساطیری که  انسان خود را رقیب خدایان می دانست و نمی- خواست تسلیم ارادۀ آنها شود. در آثار بجا مانده از دوران رنسانس می بینیم که نگرش انسان غربی چگونه نسبت به جهان عوض شده و دیگر هنر قرون وسطایی که در آنها جسم انسان رنجور و لاغر تصویر می شود، ذوق آنها را برنمی انگیزد و هنرمندان این عصر، دست به خلق آثاری می زنند که در آنها جسم آدمی باشکوه، تندرست، قوی و تنومند تصویر می شود. شک و تردید جای ایمان مطلق را می گیرد. توجه به عقل و علم باب می شود. تلاش آدمی برای غلبه بر طبیعت و بهره مندی از آن آغاز می شود. روح جستجو و کنجکاوی و پرسشگری بر آموزش  و پرورش حاکم می شود و کشف و اختراع و ابتکار جای تقلید و تکرار را می گیرد. تمدن جدید آغاز می شود. دنیاهای تازه ای در همین کرۀ خاکی کشف می شود، دنیایی به بزرگی قارۀ آمریکا. زندگی بشر از این رو به آن رو می شود. فاوست  گوته سمبل زندگی انسان عصر رنسانس است. او به ازای برخورداری از زیبایی های این جهانی روح خود را به شیطان می فروشد. آنچه بدست می آورد مایۀ تردید است. روح خود را به شیطان می فروشد به بهای اینکه او را از تمام لذت های این جهانی بهره مند سازد. آیا تمدن نوین  مدیون زیبایی لائورا و انحراف اخلاقی پترارک است؟

     می توان منتقدان تمدن نوین را به دو دسته تقسیم کرد. دستۀ نخست منتقدانی از خود غربیان نظیر فوکو و هابرماس  که در آن جامعه بزرگ شده و ضعف های آن را لمس کرده اند. آنان مدافع اصلاح ساختار  نظام موجود هستند اما با  نگاه به آینده دارند. در حالی که بسیاری از منتقدان سنتی غرب اشخاصی هستند که از دیدگاه افلاطونی با غرب و ارزش های آن مخالفت میورزند. به نظر آنان غرب در تسخیر روح شیطانی است و بی بند و باری فردی آن را به آستانۀ انحطاط  نزدیک ساخته  است. اینان همیشه نگاه به گذشته دارند.

     حال به این پرسش می پردازیم که کدامیک از نظریه ها برای سعادت انسان مفید تر است. فردگرایی که منظور نظر تمدن جدید است یا جمع گرایی که مد نظر منتقدان سنت گرای تمدن غربی است؟  سنت گرایان معتقدند که سعادت انسان در جمع گرایی است. انسان امنیت خود را مدیون جامعه است.  انسان در جامعه است که معنا پیدا می کند. به فداکاری و ایثار روی می آورد و حاضر می شود جانش را در راه هم کیشان خود از دست بدهد و در خاطرۀ  جمعی آنها باقی بماند. فردگرایی چه دارد؟

     فرد گرایان پاسخ می دهند وقتی جامعه برای حفظ خود ، شعایر و قانون های اخلاقی و باورهایی خلق می کند و آن را به اعضا تلقین می نماید، کار درستی می کند. اما گاهی که در این کار افراط  می ورزد ، انسان ها به عروسک هایی بی اراده تبدیل می شوند که با مفاهیم سنتی که صحیح و غلط بودن آنها را کسی به بوتۀ نقد نکشیده کوک می شوند و از خود اختیاری ندارند. استبداد سنت نباید آنچنان بر فکر و ذهن انسان سنگینی کند که او را از انسانی متفکر به موجودی مثل یک گوسفند تنزل دهد. در جامعه ای که سنت حرف اول را می زند هرگونه حرف تازه، فکر تازه، نوآوری در هنر، در ساحۀ علم و فرهنگ امری شیطانی تلقی شده و مشمول سرکوب می شود. انجام کورکورانه و بدون تفکر یک سری آیین ها و شعایری که در طی تاریخ از محتوا تهی شده و تنها صورتی بی معنا از آنها بر جای مانده است چه لطفی دارد که سنت گرایان به آن چسبیده اند. در چنین جامعه ای پرسشگری و روح نو جویی و ابتکار و اختراع زمینه ای ندارد ودر نتیجه پیشرفتی صورت نمیگیرد.  آدمهای چنین جامعه ای با گلۀ گوسفند فرقی ندارند و به قول سعدی: که سلطان شبان است و مردم گله.

     راه سوم راه میانه است. نه سرکوب فرد که اندیشیدن را جز در چهارچوب از پیش تعیین شده گناه می شمارد  و جرم تلقی می کند و نه فردگرایی عنان گسیخته که ارزش های اخلاقی و هنجار های اجتماعی را بهم می ریزد.  از نظر پیروان این گروه، پرهیز از افراط و تفریط تنها راه معقولانه ای است که پیش پای انسان قرار دارد. سنت فکری گذشتگان را باید احترام گذاشت اما به آن اکتفا نکرد. آن گنجینه ای است که هر نسل باید به غنای آن بیفزاید. تقدیس آن باعث خواهد شد که ما  مطیع بی چون چرای نیاکانمان شویم. این فکر که آنها بهتر از ما می فهمیده اند فکر درستی نیست. بقول نیوتن ما کوتله هم که باشیم بر شانۀ آن غول ها سواریم و افق دید انسان امروز بسی وسیع تر از انسان دیروز است. سنت زدگی همان قدر بد است که سنت ستیزی. سنت زدگی ما را زندانی گذشته می سازد و نوستالژی جای آینده اندیشی را میگیرد. تقلید و تکرار جای نوآوری را پر می کند. سنت ستیزی نیز ما را از ثروت معنوی موروثی محروم می سازد. از خود و دارایی های خود بیگانه می شویم و چشم به دهان بیگانه می دوزیم.  نوگرایی که گذشته را بکلی نفی و آن را دور می ریزد قابل اعتماد نیست. از نظر اینان در جهان پارادوکسیکال می توان هم فردگرا بود و هم جمع گرا.  می توان به زمین دلبستگی داشت و نگاه خود را از آسمان بیکران نبرید. بجای ساکن بودن در زمین یا در آسمان، مدام میان آندو در تردد بود و در تردید نبود. می توان روحانی بود و به سرنوشت زمین و ساکنانش اندیشید. نوگرا بود بود و از سنت الهام گرفت. سنت گرا بود و نوگرایی را  ترویج کرد. اصول گرا بود و تغییر را پذیرا شد. فردگرا  بود و از سرنوشت جمع غفلت نکرد و جمع گرا بود و آزادی های فردی را حرمت نهاد. می توان خطا کرد و با شیطان دست همکاری داد و همچنان مرد خدا باقی ماند. می توان به شجرۀ ممنوعه نزدیک شد و در عین حال توبه را فراموش نکرد. چرا نمی توان؟ کمی وسعت نظر و سعۀ صدر لازم دارد. و یک جفت چشمی که همه چیز را سفید و سیاه نبیند و توانایی دیدن جهان رنگارنگ را داشته باشد.

راستی، شما در این باره چگونه فکر می کنید؟


نویسنده: علی شجاع

با سلام خدمت ادبا و اندیشمندان بزرگوار
حدود یک سال است که وبلاگ اورموشاعیرلری به همت شاعر و متفکر گرامی جناب محمدی راه اندازی و تعدادی از شعرای این شهر معرفی شده و مورد نقد وبحث قرار گرفته اند اما اخیرا اینجانب به دلیل  رنجش از غث و سمین های نا خوش آیند وبلاگ که از رفتار متفاوت جانب دارا نه ، محافظه کاری های مرعوبانه ، نقص و نارسائی اطلاعات ارائه شده ،ضعف تألیف و سایر کوتاهی های مدیر وبلاگ  ناشی می شود مایل به حضور در این وبلاگ نبودم  و دست کم نمی خواستم اولین نظر دهنده باشم لاکن پس از گذشت بیش از  10  روز از نمایش  مطلب فوق  و مشاهده نشدن نظری ، دیدم که به قول سعدی علیه الرحمة  :«خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام»پس تصمیم گرفتم  نخستین رجز خوان این عرصه باشم.
من نه می توانم و نه می خواهم به استـناد سخنان بزرگان فلسفه و ذکر اسامی آنها اظهار نظر کنم . بلکه می خواهم فقط با توجه به تجارب و تفکرات شخصی خود مطالبی را به عرض علاقه مندان و جویندگان علم وادبیات برسانم  و در واقع به سئوال پایانی مقاله که می پرسد :«راستی شما در این باره چه فکر می کنید؟» جواب داده و فکر خود را بیان کنم .
از زمانی که انسانها قادر به تکلم و تفکر و برقراری ارتباط با یکدیگر شدند ،تلاش آنها برای آسان کردن زندگی و هرچه بیشتر لذت بردن از آن آغاز شد و در این راستا هر گاه در برابرمشکلات ناتوان مانده و قدر ت فکرشان  نیز به بن بست رسید، ندای باطنشان  از آنها خواست  تا در عالمی فرای فکر و خیال خدائی متصور شوند  که  صاحب قدرتی فوق تصور است که هنگام قطع تمام راههای امداد  و روزنه های امید  باید  در انتظار گشایشی غیر منتظره از سوی او بود. همچنین با گذشت زمان از یکسو نوابغ و نخبه هایی با اختراعات ابتدایی  موجب  آسایش مادی مردم شدند  و ازسوی دیگر  نوابغ و نخبه هایی نیز با ارائة افکار و ایده های نو عدة کثیری از مردم را مرید و مطیع خود ساختند وحتی تعدادی از آنها  با طرح قوانین عالی البته نسبت به زمانة خود الگویی متفاوت برای زندگی تعریف نمودند که ما بعضی  از آنها را  که صاحب کتاب و کرامت بودند پیامبران آسمانی ، و بعضی را که فاقد کتاب و کرامت بوده و در شکلی  محدود ولی مشابه آنها قیام کرده اند شبه پیامبران زمینی می شناسیم .
هر مکتبی  چه الهی و چه انسانی پیروان خود را به اجرای مناسک و آدابی خاص که مظهر و معرف بخشی از اصول و عقایدشان می باشد   مکلف می نماید و به این ترتیب فرهنگ ها و تمدن ها  به وجود می آیند 
یکی از تأثیرات منفی پیشرفت علم و صنعت این می شود  که انسان ارتباط فکری و معنوی اش را با خدای مورد اعتقاد و علاقة خود ضعیف تر کند .  زیرا زمانی که هنوز در دریائی از مجهولات شناور بود و در سختی زندگی می کرد ،رمز های گشوده نشدة جهان خلقت را به خدا نسبت می داد اما به محض رسیدن به رفاه و احساس قدرت و امنیت ، به هادی و حامی پشت پرده کمتر احساس نیاز کرد و نتیجه گرفت  که رموز ناگشودة خلقت نیز در آینده ای دور یا نزدیک بلاخره کشف خواهد شد.
همواره در طول تاریخ در کنار خادمان برجستة بشریت خائنانی هم بوده اند که با انگیزه هایی مانند قدرت طلبی ، سلطه جویی ، افزون خواهی و غیره به تاراج و غصب دارائی های دیگران پرداخته اند لاکن آنها به دلیل محدود و گاه ناکارا بودن امکانات فیزیکی خود در صدد تصرف و تحت کنترل در آوردن قلمرو فکری و عقیدتی انسانها بر آمده اند و از آن زمان بازار بحثهای  جبر و اختیار ، سنت گرایی و تجدد ، جمع گرایی و فرد گرایی و مانند اینها داغ شده است
اینکه جمع ارجح است یا فرد به نظرم فرد ارجح می باشد زیرا  فرد جمع را تحت تأثیر قرار می دهد در حالی که جمع خود را بر فرد تحمیل می کند همواره افراد برجسته ، با آرا و افکار بدیع و عمیق خود ابتدا اطرافیان و سپس جامعه و درنهایت یک ملت را تحت تأثیر قرار داده و تحولی فکری ایجاد می کنند وبه دنبال آن زندگی مادی و معنوی مردم نیز متحول می شود  و  سرگذشت پیامبران آسمانی و شبه پیامبران زمینی  مؤید این نظر است .  درست است که عادتا رأی جمع بررأی  فرد رجحان دارد    اما این رجحان  نیست در واقع نوعی تحمیل است در ثانی در امور فکری ارجحیت جمع بر فرد معنا ندارد زیرا تفکر هویتی فیزیکی نیست که اقلیت را تسلیم و مطیع اکثریت کند بلکه منطقی لازم است تا معادلات فکری حاضر را برهم زده و فرمولی جدید جایگزین آن نماید .
در اینجا برای معنا بخشی یا بی معنی دانستن زندگی انسان و اینکه ارزش دارد که یکی از گزینه های پرسش های فوق را پذیرفته و دیگری را رد کند لازم است آفاق فکری و آمال فطری  او را بررسی کنیم.
مولانا اقبال لاهوری می فرماید:
زندگی در جستجو پوشیده است     اصل او در آرزو پوشیده است
آرزو را در دل خود زنده دار     تا نگردد مشت خاک تو مزار
دل ز سوز آرزو گیرد حیات     غیر حق میرد چو او گیرد حیات
آرزو صید مقاصد را کمند         دفتر افعال را شیرازه بند
زندگی سرمایه دار از آرزوست    عقل از زائیدگان بطن اوست
واقعا انسانی زندگی می کند که آرزومند، جستجو گر و فعال و پویا  باشد بر اساس  این تفکر نمی توان برای انسان غمی را متصور شد زیرا انسان هدفمند از هر گامی که بر می دارد لذت می برد و از هر زحمتی که در راه آرزویش متحمل می شود با جان و دل پذیرایی می کند و اگر مرتکب گناه یا اشتباهی شود باز با توبه از گناه و اصلاح اشتباه از زندگی لذت می برد.  بر مبنای  این ایده  در مقیاس جهانی و فرازمانی نتیجه می گیریم که در فلسفة آفرینش اساسا غم و غمخواری بی مفهوم است و این  ناتوانی و کم ظرفیتی نوع آدمی است که او را در اثر حوادث ناخوش آیند تحمیلی و خارج از اراده محزون و مأیوس می سازد  با این حساب نوستالوژی در چارچوب منطقی و اندازة  معقول امری طبیعی و اجتناب ناپذیر می باشد. 
این حق طبیعی و مسلم آدمی است که از نعمتهای طبیعت بهرمند شده و لذت ببرد اما از آنجا که همة عناصر خلقت و کنش های جهان و جهانیان بر وفق مراد او نیستند دو راه چاره دارد یکی اینکه مراد خود را با مراد دیگران در گیر کرده و مغلوب یا غالب شود  که  در آنجا مسئلة جبر و اختیار و آزادی پیش می آید لاز م به تذکر است که آزادی را مترادف اختیار نیاورده ام بلکه مسئله سه گزینه دارد به این معنی که جبر و اختیار دو گزینة متضاد می باشند در حالی که آزادی می تواند معنای خود را در هر دو لفظ به نمایش بگذارد زیرا انسان بر اساس تصمیمات قلبی خود رفتار می کند و یکی از اختیاراتی که شرایط مکان و زمان به او می دهد ممکن است خود جبر باشد وگزینش جبر در راستای ارزشهای برگزیدة انسان ، خود نوعی آزادی است شاید سئوال شود مگر آزادی انواعی دارد ؟ آری آزادی انواعی دارد ، اقتدار گرایان میانه رو بخاطر تعامل با رقبا و مخالفین ،آزادی های محدود و مشروط را مطرح می کنند و قلدرمنشان آزادی را بی قید و بندی می دانند  در حالی که آزادی مکملی به نام قانون دارد و آزادی قانون مند تعریفی جامع است البته در اینجا منظور از قانون دستور العمل های مقتدرانة مصلحتی حکومتها و سازمانها نیست بلکه قانون ، مرام و منش آدمی است . با ذکر سخنی از نیچه مطلب روشن تر می شود ،نیچه می گوید: «کسی که چرایی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت» قانون همان چرای سایه افکنده بر لحظه لحظة اندیشة انسان است .
چارة دوم برای غلبه بر موانع طبیعی در راه زندگی مرفه و لذت بخش آدمی پیشرفت علم و صنعت است و تکنولوژی در حقیقت تخریب طبیعت نیست بلکه رام کردن آن است بی جهت نیست که بعضی از بزرگان گفته اند: صنعت انسان را با طبیعت آشتی می دهد» زندگی بدون دست بردن در طبیعت بسیار بسیار مشکل است
کارهای طاقت فرسا ، بیماری های نفس گیر ، مسافت های  طولانی و صعب العبور ،ضعف های مالی و مادی و نیاز مندی به دیگران ، کارهای زمان بر ، لزوم ارتباط سریع و غیره همه و همه لزوم تسهیل زندگی با فراورده های صنعتی را اجتناب نا پذیر می کند و باز به قول علامه اقبال لاهوری:
خستگی های تو از ناداری است  
                           اصل درد تو همین بیماری است
خیز و پا بر جاده ای دیگر بنه 
                      جوش سودای کهن از سر بنه 
وای بر منت پذیر خوان غیر  
                    گردنش خم گشته ی احسان غیر
با جهان نا مساعد ساختن  
                        هست در میدان سپر انداختن

آری تلاش انسان برای تجدد و نو آوری ، نه تنها خوب است بلکه رسالت فطری اوست 
اینک نوبت به سنت گرایی و محافظه کاری می رسد که دو مانع و مزاحم تجدد به شمار می روند. انسانی که خود را محق و شایستة استفاده از نعمتها و لذایذ زندگی می داند برای رسیدن به موقعیت ایده آل ناگزیر است با استفاده از برکات علم و صنعت عوامل و موانع طبیعی را به سود خود تعدیل نماید هم چنین به علت در گیری  با باز دارنده هایی چون دین و سنت و تعهدات موروثی و . . .  نا گزیر است به گونه ای با آنها تنش زدایی نماید
نخستین راهکار آدمی این است که برای زندگی خود مبدأ ، مقصد و ارزش هایی تعریف کند سپس بجای تعهد و تعصب خشک به سنت ها ، تحقیق کرده و منشأ و مبانی فکری آنها را بشناسد. و به قول سهراب سپهری چشمهایش را شسته جوری دیگر ببیند آداب و سنن گذشته به یقین حکمتها و انگیزه هایی داشته اند باید دید آن حکمتها و انگیزه ها در جهان امروز به قوت خود باقی مانده اند؟ یا اعتبار خاص زمان خود را داشته اند و دیگر ندارند؟ و به قول معروف تاریخ مصرفشان گذشته . مشکل اصلی در آنجاست که در کنار تجدد و سنت گرایی جای یک چیز خالی است و آن فرهنگ تجدد است  پیشتازان علم و صنعت که برای زندگی هر چه بهتر انسانها تلاش می کنند باید در کنار هر اختراع جدید فرهنگ بهرمندی  از آن را نیز ابداع ، معرفی و ترویج نمایند.
امروزه بسیاری از محصولات تکنولوژی به علت نداشتن فرهنگ مصرف نه تنها زندگی را راحت و دل پذیر نمی کنند بلکه موجبات تنفر از زندگی و از خود بیگانگی را فراهم می کنند امروزه  بسیاری از بیماری های جسمی و روحی انسانها ناشی از بی تحرکی ، مردم گریزی ، محدود اندیشی ، خودخواهی ، تجمل گرایی ، فانتزی زیستی و مانند اینها ناشی از انتفاع افراطی و یا بی حکمت از نعمات تجدد می باشد هم چنین فرهنگ تجدد می تواند مشکل دین را نیز حل کند در واقع دین و سنت مانع تجدد نیستند بلکه ابزار استثمار گران دینی هستند که جلوة حکومتی دین و سنت  را که ساخته و پرداختة  علمای دست نشاندة حکومت ها ست مانع تجدد نشان می دهند.
جناب محمدی در قسمتی از مطلب خود به شعر استاد شهریار ایراد گرفته اند که « برخلاف نظر استاد(شهریار)، از افلاطون تنها یک اسم خشک و خالی نمانده است» این نتیجه گیری ناشی از قیاسی نادرست است 
هر حکمی در زمینه و متن مربوطة خود صادق است نه در همة زمینه ها.  همانطور که می دانیم مرحوم شهریار منظومة حیدر بابا را در فضایی سروده که ایامی را از دست داده که سادگی و صفا و صمیمیت و صداقت ، در آن حاکم بوده و نتیجه گرفته که دلبستگی شورانگیز به دنیا با گذشت زمان به حسرت و افسردگی تبدیل می شود و در واقع این تذکر و تنبیه   سعدی را که می گوید :
نام نیکو گر بماند زادمی                به کزو ماند سرای زرنگار 
به بیانی دیگر ابلاغ نموده، حتی  مصرع « حیدر بابا دونیا یالان دونیادی» نیز حکمی است که در فضای شعر حیدر بابا صادق است و گر نه دنیا ، دنیای دروغین نیست چرا که در مبحث الهیات دنیا مزرعة  آخرت و عرصة تعیین سرنوشت انسانها تعریف شده است. 
این قیاس آقای محمدی درست مانند این است که ما قانون سوم نیوتن در فیزیک  را که می گوید:« هر عملی عکس العملی دارد مساوی با آن ولی در خلاف جهت آن» با این بیت مولوی :
از مکافات عمل غافل مشو      گندم از گندم بروید جو زجو
مترادف بدانیم 
خلاصه این که تغییر و تحول لازمة  دوام ، بقا و تعالی انسان و زندگی اوست انسان  اندیشمند و ترقی خواه که که ارزش و منشی تعریف شده  برای خود برگزیده حق دارد و می تواند در پی نوآوری باشد و در سنتها نیز تجدید نظر کند که خود نوعی نو آوریست . و  آینده مهم است نه گذشته ، ارزش گذشته تنها به عبرتهایی است که باز دارندة تکرار خطاهاباشد ،  ماده و معنا هر دو خوبند زیرا ماده و معنا متضاد هم نیستند بلکه  مکمل  یکدیگرند  ، ماده برای حیات و معنا برای لذت بردن از آن هر دو لازمند

 

پاسخ:

 

با تشکر از علی بزرگوار و تحسین ذوالفقار برنده اش، باید عرض کنم هدف مان در این وبلاگ به هیچ وجه شمشیرکشیدن به روی همدیگر نیست. بلکه برعکس هدف باز کردن در گفتگو و  ترویج فرهنگ نقدپذیری است. هیچکس به اندازۀ من در این مدت مورد حمله و هجوم واقع نشد. انواع توهین و تحقیر نثارم شد و همه را بی هیچ سانسوری در معرض دید عموم قرار دادم و از توهین کننده معذرت خواستم و به او سلامی دوستانه فرستادم و با خود گفتم بزرگوار کسی است که: اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما

تنها با این امید که دوستان عادت کنند بجای نثار توهین و ناسزا، نظرات خود را بصورت منطقی و مستدل بیان کنند و فضای سالم نقد و گفتگو شکل بگیرد. شعارمان این باشد که انتقاد آری و توهین هرگز. در مورد شاعرانی که تاکنون معرفی شده اند من نیز تنها یکی از نظر دهنده ها بودم و چه بسا در بسیاری موارد نظر و تشخیص بنده خطا بوده است و به یاد داشته باشیم که تنها مردگان خطا نمی کنند. رنجیدن و قهر کردن در شأن من و شما نیست. امید است همچنان در وبلاگ متعلق به خودتان حضوری فعال داشته باشید.

با تشکرمجدد/ محمدی       

 

صادقپور:


سلام
من هم صادقپورم و از قضای فلک گاهی هم شعر می گویم. روستازاده ای از کویر خراسان، ساکن در مشهد.
من خیلی اتفاقی و فقط بر اثر شباهت نام خانوادگی به این صفحه رسیدم و از روی کنجکاوی متن نقد، و نظرات زیر آن را خواندم و لذت بردم.
به گمانم شهر عزیز ارومیه باید به داشتن چنین جوانان جسور و آگاه و خردمند و البته چنین پیران حکیم و سنجیده ای افتخار کند که می کند.
نوشداروی نقد اگرچه تلخ به نیت بهبود و سلامت باید سرکشیده شود. حرمت داری و احاطه ی نویسنده ی این نقد مرا بسیار شیفته کرد اگرچه من متاسفانه ترکی نمی دانم و از اشعار استاد همنامم نتوانستم بهره ببرم.
درود بر همه ی شما که انسان را پاس می دارید
ما هم اینجا در این کویرسوخته برای آن گوهر یکدانه -دریاچه ارومیه- بسیار سوختیم و بر آنچه بر او رفت (و بر ما وشما می رود) افسوس خوردیم و در دل گریستیم.
با پوزش از همگی بابت پایی که بیجا در کفش بزرگان کردم
و با آرزوی بهترین ها برای جوانان و پیران آن مرز و بوم شریف




بهروز عرب زاده:



 درود و سپاس . متن بسیار ارزشمند و ستودنی بود . از اینکه چراغ دانائی را در شب های کوچه ی نادانی مان روشن نگاه می دارید سپاسگزارم دوست فرهیخته و بزرگوارم ........ ارزوی روشنی و آفتاب دارم ........



مسعود هارای:


   سوز قونوسو شاعیر علی شجاع اولارکن دئمه لییم کی آدینا یاراشان بیر شاعیر بیریسی اودور (زولفعی کیمی کچل، چراغعلی کیمی کور دئییل). قورخماز و آچیق سویله ییشله شعیری دیلله ندیرن شاعیر. شوجانین چوخلو اوزللیکلری و موثبت یونلریندن آد آپارماق اولار. شعیری اوزو کیمی جسوردور و آخیجی. یئردن گویه کیمی فیکرینی پایلاشیر شاعیر شعیرینده. دیلیمیزده گئت- گئده ایره لییر. تورکجه طنز شعیرده موطلق اوزونه گوره ایز بوراخمیش بیریدیر. اونون چوخلو قابیلییتلرینه گوره آزاراق بارماق قویاراق مسئله لرله اوز اوزه دیر منجه. دیلیمیزین یازی قایدالارینی داها دوزگون شعیرلرینده ایشه آپارمالیدیر. شعیرده چیلپاق و آپ-آچیق ایفاده لردن بیر از داها اوزاق گئزمه یینی دوشونورم. 
سونوندا شاعیر منجه یالنیز دردلریمیزی یادان سالان بیری دئییل. او دردلریمیزه درمان تاپماغادا مسئولدور. 
======
سایین محمدی قارداشیمیزین تانیتیمینی داها اونجه شامی بئی حاقدا یازدیغیم یورومدا  تکرار بورادا یادا سالمالییام. بئله بیر تانیتیملار داها چوخ شاعیرین گوز قاشی حاقدا یازیلیر یوخسا شعیری حاقدا. بو سورغونو جوابلاماق بیزی نقد ایفاده سینده داها ایرلی سوره جه یینی دوشونورم.


هومر:


سلام آقای محمدی
با آرزوی بهترینها و کارهای بهتر  و خیر اندیشتراز شما....
چند صباحی است که دیداری هرچند کوتاه از وبلاگ شما دارم.می توان گفت تقریبا بیشتر مطالبتان را خوانده ام.وبلاگ شما بیشتر از آنچه که به معرفی شاعران و نقدادبی آنها بپردازد بیشتر به یک میدان کارزار جنگ و نقد شخصیتی (تخریب شخصیتی) بدل شده که آنچنان در خور لیاقت شهر مان نیست.تنوع در ارائه مطالب و نحوه ارائه آنها وجود ندارد.ساده بگم (آهنگین) نیست.استقبال از وبلاگ شما جالب نیست و یا بهتر بگم محدود به یک تالار گفتمان چند نفر محدود است.که این به این معنی است که یا شما از دیگران استقبال نمی کنید , بهتر بگم دیگران را قبول ندارید و یا دیگر شعران اینگونه روندی که شما برای مدیریت وبلاگتان در پیش گرفته اید را قبول ندارند. بهتر است تحولاتی از باب مدیریت داشته باشید.....


جمیله امام دوست:

سلاملار و سایقی لار /چوخ گؤزل یازیرسیز /اللره ساغلیق






نوشته شده توسط ارشد [ پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ] [ 11:06 ق.ظ ]
آرشیو ماهانه
لوگو و بازدید
اورمو شاعیرلری          (شاعران اورمیه)
تعداد بازدیدکنندگان : 47587